دانلود رمان کینه کش pdf از راز انصاری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سال ها پیش، نامزدم که ازش یه جنین دو ماهه باردار بودم، قبل عقدمون کشته شد… هیچکس به جز آذرخش نمی دونست من باردارم و بعد از چهلم برادرش، عقدم کرد تا بچه ام حلال زاده باشه… سر سفره عقد شرط گذاشت که بعد از هفت ساله شدنِ بچه، منو طلاقم میده و برادر زاده اش رو تنهایی بزرگ میکنه… اما حالا…
“پنج ماه قبل” گام هایش را پر شتاب بر می دارد و از پیاده رو وارد خیابان می شود. گرمای هوا دیوانه اش کرده بود و دانه های ریز عرق بر پیشانی اش نقش بسته بودند. کنار خیابان ایستاد و دستش را به سمت ماشینی که از دور می آمد بلند کرد: _تاکسی!! خودرو کنار پای اش ترمز زد و دخترک درون کابین جا گرفت. راننده با صدای دو رگه اش رو به او پرسید: _کجا برم!؟ مهرو، همانطور که با گوشه ی شال خودش را باد میزد، نفس نفس زنان
آدرس رستوران که مدت ها از استخدامی اش در آنجا می گذشت را گفت. راننده حرکت کرد و اکنون کمی باد خنک به صورتش خورد و حال و هوایش بهتر شد. موبایل اش را از کیف اش بیرون کشید و با استرس به راننده گفت: _میشه یکم تندتر برین؟! دیرم شد!! مرد میانسال از آینه نگاهی روانه ی دختر کرد: _ترافیکه دخترم… عجله نکن. کلافه بود و می ترسید دوباره با عباسی دعوایش شود. مسیر خانه شان تا رستوران راه زیادی بود.
گاهی اوقات با هزار سختی و مکافات پیاده می رفت و بعضی روزها مثل امروز، ناچار به گرفتن تاکسی یا اسنپ میشد. آهی کشید و از فاصله بین دو صندلی، نگاهی به جلو انداخت. خودرو های مقابل اش آنقدر زیاد بودند که گمان نمی کرد تا نیم ساعت دیگر به رستوران برسد. کرایه را حساب کرد و برخلاف اصرار های راننده که اعتقاد داشت ده دقیقه ای می رسند، از ماشین پیاده شد. لعنتی به ترافیک فرستاد… از بین خودروها رد شد و سمت پیاده رو رفت…