دانلود رمان افق های تاریک pdf از لیلا_م برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
پوپک آموزگار موفقیه که از مادرش نگهداری میکنه.. زهراسادات مادر پوپک، آلزایمر گرفته ولی مدام از خاطره ای قدیمی میگه که باعث پریشونی پوپک و خواهر و برادراش شده.. خاطره ای که مربوط به اشرف خانوم همسایه قدیمی کوچه بچگیشونه و سال هاست ارتباطی باهاش ندارن. حالِ زهرا سادات بعد از شنیدن خبر مرگ اشرف خانوم بدتر میشه طوری که پوپک تصمیم میگیره…
نفهمید چطور کلاسش را به خانم دریانی واگذار کرده، چطور از دبیرستان بیرون زده و چطور می خواهد ماشین را از پارک خارج کند، یک بار از جلو به درخت خورده بود و حالا نگران بود نکند با عجله ای که داشته صدمه ای به ماشین پشت سری زده باشد، ماشینی که صدای دزدگیرش خیابان را برداشته بود. سر روی فرمان گذاشت و پر از حرصی کنترل شده در گوشی تلفنش غرید: من چند دقیقه دیگه خونه هستم خانم اصلانی، بیام و بفهمم شما
چرا مراقب نیستی، چرا اونجا هستی… نمی خواست تلخی کند و دلی بشکند اما وقتی خانم اصلانی مسئولیت را پذیرفته بود باید پای همه چیز می ایستاد صبر کردن جایز نبود، گوشی تلفنش را انداخت روی صندلی کناری و از ماشین پیاده شد و ماشین عقبی را وارسی کرد، خوشبختانه هیچ اتفاقی نیفتاده بود اما صدای آژیر همچنان بود. ماشین غریبه بود و متعلق به همکارانش نبود وگرنه می شناخت، سری چرخاند و اطراف را نگاه کرد بلکه صدای آژیر
صاحب ماشین را به اینجا بکشاند. زمان هم با حس و حالش در جنگ بود، دیر می گذشت… صدای آژیر قطع شد و نگاهی به اطراف انداخت، خانم وارسته در حال دویدن سمت خیابان بود، معاون دبیرستان. شانه هایش شل شد: ماشین شماست فریده جون؟ -ببخش پوپک جون. _نه، خواهش می کنم. شما ببخشید، من عجله داشتم زدم به ماشین و صداش بلند شد. خودتون هم یه نگاهی بندازید، خوشبختانه چیزی نشده… چه حرفیه برو به سلامت…