دانلود رمان کاشکی بفهمی pdf از narsis_lavani برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
بی آنکه اجازه بگیرد، قَلبم را اسیر نگاه خویش کرد… و مَن نیز بی آنکه بدانم چرا… چشمانَم را به انتظار نگاهش روانه ساختم… و حال بی آنکه بخواهم… در فراقش گونه هایم را میزبان شـَبنم چشمانـَم ساختـه ام… اما او بی اعتناست… به اشک هایم… به خواستنش… به عشقم… کاش بفهمد بی قرارش هستم… کاش بفهمد… کاش…
نگاه دوم: لحظات همیشه و هنوز… حالا من ۲۰ ساله شدم و راحیل ۱۳ ساله… به سختی خرج زندگیمونو در میاوردیم… حتی گاهی شب ها، حتی یه تکه نون هم برای خوردن نداشتیم. مامان، شب تا صبح خیاطی می کرد، سبزی پاک می کرد، خونه های مردم کار می کرد… منم وقتی مادرم رو توی این وضعیت دیدم… رفتم و توی یه رستوران به عنوان خدمتکار شروع به کار کردم…! اما باز هم کفایت خرج زندگیمونو نمی کرد… بنابراین به ناچار لباس های
پسرونه می پوشیدم و توی پمپ بنزین کار می کردم و به مامانم گفته بودم که کار رستوران تا دیر وقت طول میکشه! هیچکدوم از کارگرای اونجا نمی دونستند که من دخترم… کلاه نقابداری داشتم که اونو اینقدر پایین می کشیدم تا صورتم زیاد دیده نشه! کتونی پاره پوره همیشگیم به اضافه ی به سوئیت شرته کهنه و گشاد می پوشیدم… منی که اینقدر شاد و شیطون بودم… بعد بابا، هیچ ذوق و شوقی واسه زندگی نداشتم! حتی بعد از مرگ بابا، ۲ ترمی
درس خوندم و بعدش به مدت یک ترم از دانشگاه، مرخصی گرفتم تا به کار خوب پیدا کنم و زندگیمون روی غلطک بیفته تا بعدش برم دانشگاه توی پمپ بنزین همه منو پسره مرموز صدام می کردن… چون زیاد ببینه! یه شب حدودای ساعت ۸ بود که رفتم توی پمپ بنزین… آماده به کار شدم و رفتم جلوی یکی از جایگاه ها ایستادم…! یه ماشین مدل بالا و خیلی شیک… که باز هم نمیدونم اسمش چی بود، اما خیلی شیک بود، وارد جایگاه شد!