دانلود رمان نبض دیوانگی pdf از سارا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
بهار یه دختر معمولی با طرز فکر متفاوته .کسی که بیشتر جذب مردای جاافتاده میشه. این بین مردی وارد زندگیش میشع که نقش پررنگ تری توی زندگیش میگیره…
یکم غذا خوردم و برگشتم داخل اتاقم یک ساعتی بیشتر نخوابیده بودم مامان صدام کردو گفت شب مهمون داریم و بهش کمک کنم تاغروب هردومون درگیر بودیم حتی یه دوشم نتونستم بگیرم. کل بدنم بوی غذا گرفته بود اخرین ظرف سالادو توی یخچال گذاشتم چند تاضربه به در خورد و حامد از پشت در گفت: مهری خانوم هستین؟…. مامان از داخل اتاق داد زد: +بهار برو درو باز کن… به سرتاپام نگاه کردم یه تاپ داغون و کثیف و صورت بی روح،
با داد دوم مامان بدون فوت وقت رفتم سمت درو بازش کردم تا منو دید با چشمایی ک اثار خنده داشت نگام کردو گفت: مهرزاد گفت شب ماهم میایم… +باشه… _غذا پختی یا باهاش کشتی گرفتی؟… دوباره بهم نگاه کرد و رفت بالا. درو بستم و خودمو به آب رسوندم موهامو خشک کردم و لباسایی که میخواستم بپوشم و روی تخت گذاشتم خیلی وقت نداشتم تا اومدن مهمونا ولی دلم میخواست جذاب تر از همیشه بنظر بیام. اهل ارایش زیاد نبودم
اما یه رژ سرخ زدم و باریمل به مژهام حالت دادم. موهامو دورم ریختم و یکمشو تو صورتم ریختم دامن کوتاه طوسیم و با پیرهن صدفی تنم کردم و جوراب شلواریمو زیرش پوشیدم از خودم راضی بودم. از پله ها پایین رفتم دایی تواشپزخونه بود و حامد روی کاناپه ها نشسته بود سرشو بالا اورد و یجوری بهم نگاه کرد که دیگه حتی یه قدم دیگم نمی تونستم بردارم بزور سلام کردم تمام شجاعتی که تو اتاق داشتم رو با دیدنش از دست دادم…