دانلود رمان زندگی یک هنرمند pdf از Lord of Fear برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
اهوراء دارابی… اسم جالبی دارم…! ۲۳ سالم و عاشق موسیقیم… مینوازم و میخونم… اکثر اوقات ظبط هم میکنم… تنظیم همشونم پای خودم… یه زندگی ساده… اما متفاوت… هر لحظه منتظر یه خبر جدیدم… یه ایده ی نو… یه مصاحبه ی جنجالی… با این همه زندگی برام تکراری شده… روی چرخش عادیش افتاده و مثل همیشه پر از معماست…! از خودم میپرسم چه چیزی میتونه این زندگی عادی تکراری رو عوض کنه…؟
توی کمد دنبال سوئیچ ماشین می گردم… خرت و پرت ها رو کنار میزنم و بالاخره پیداش میکنم.. کاپشنم رو از توی جالباسی بیرون میکشم و تنم میکنم، اسپریم رو توی جیبش لمس میکنم و به طرف در خونه میرم. سرم تیر میکشه. دوست دارم فریاد بکشم… از خونه بیرون میزنم و بی هوا به سمت پارکینگ میدوم… هوای درون شش هام مدام کم تر و کم تر میشه… حس میکنم خودم رو هم نمیشناسم نفس هام به شماره افتاده و مثل حمله های عصبی
همیشگیم عرق کردم. دویست و شیشم رو از دور می بینیم، از وقتی که خریدمش حتی یک بار هم سوارش نشدم… همه می خواستن طوری جلوه بدن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و با خریدن این ماشین مخالفتی نکردن صحنه های تصادف از جلوی چشمم رد میشن… سرم گیج میره… سوار ماشین میشم و از پارکینگ بیرون میزنم… گاز میدم و دنده رو عوض میکنم… میخوام به شعر ناصر عمل کنم. میخوام بهش ثابت کنم که شعر
هاش با همه ی شعر ها دیگه فرق میکنه… مغرم نمیکنه… فقط گاز میدم… گوشی رو از توی جیبم در میارم و با امیر تماس میگیرم… همه ی مغزم درد میکنه… شماره امیر اولین شماره است اما عرق دستم مانع میشه تا باهاش تماس بگیرم… دکمه ی تماس رو فشار میدم و با دستم یک بار دیگه دنده رو عوض میکنم… نفس هام مدام بریده تر از قبل میشه… خیابون ها خلوت اند… امیر گوشی رو بر میداره که با عجله میگم: ” اسم روستاشون چی بود ؟ “