دانلود رمان آسوی pdf از صدای بی صدا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان در مورد یه دختر موقرمزه که برادرش بخاطر بدهی زندانه و معلمه، هم تو مدرسه هم تو خونه ها به صورت خصوصی اتفاقی وارد خونه اقای جم میشه که ۲ تا پسر دو قلو داره و یه خواهر و یه برادر که برادرشون که دادیار باشه، صاحب یه شرکت بزرگه که اسوی توی اون شرکت مشغول کار میشه و ….
لباس هایم مناسب نبود، پچ پچ روزانه بچه ها را می شنیدم که داشتند کفش هایم را مسخره می کردند روزهای اول رنگ موهایم بود حالا کفش ها. اما این ماه باید برای آسمان کفش می خریدم. طفلک با همان کفش های قدیمی اش ماه اول مدرسه اش را شروع کرده بود و می دانستم چقدر معذب است و خجالت می کشد. بچه های روزگار امروز فرقی ندارد همسن خودم باشند یا کوچکتر، طرز فکرها یکی است. بعد از مدرسه برای ناهار رفتم، گوشی ام را چک
کردم آذرخش جوابی نفرستاده بود نفس بلندی کشیدم، در گروه دانشگاه، همکلاسی هایم در حال هماهنگی بودند ، جمعه همگی باهم بروند کوه، این جمعه دوتا کلاس داشتم، شاید بعد از مدت ها تنوع خوبی محسوب میشد. نیاز داشتم بادی به کله ام بخورد. وقتی تایپ کردم من هم هستم، ایموجی های تعجب بود که پشت سر هم دریافت کردم، نسترن با چند ثانیه فاصله تماس گرفت. _آسو جدی میای؟ خندیدم. _آره جدی میام. _ایول ، نزنی زیرش
قول دیگه؟ _آره قول. _کلاس هات؟ کنسل میکنم. _وای خیلی خوشحالم، راستی؟ _جان؟ امید پرسید. با کنجکاوی گفتم خب. هفته ای دوبار میخوان،هرجلسه اشم سه برابر پولیه که از موسسه میگیری. _مطمعنی نسی؟ _آره، دیگه. قرار بود شب بهت خبر بدم. _خوبه، برای من دوبرابر هم خوبه. چرا دو؟ چون با اون آدرسش یه بخشش کرایه امه. مرسی نسترن توام منو خوشحال کردی. _جمعه میای دیگه؟ _آره بابا میام. _باشه، شمارش رو نگه داشتی دیگه…