دانلود رمان مغرب احساس pdf از الهه محمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
هلنا بخاطر عشق به مردی مسلمان از خانواده طرد می شود و حال با گذشت 22 سال و مرگ پدرش پ پاتریک، مادرش خواستار دیدار اوست تا همچون همسرش پاتریک که در اواخر عمر از طرد کردن دخترش پشیمان بود، آرزو به دل از دنیا نرود. هلنا به همراه همسر آقای والا و دخترش النا نزد مادرش می رود و این سرآغاز عشقی بی بدیل برای الناست…
هنگامی که فارغ از فراز و فرودهای آن شب در بستر دراز کشیدند، هر کدام به نقطه ای از مهمانی آن شب فکر می کردند. پیش از هلنا وعلیرضا، النا اسیر بی خوابی شد و تا نیمه های شب به آن عمارت، آدمیانش و یک جفت چشم آبی فکر کرد. نگاهی که قدرت جذبش از پس هزاران مایل کشش داشت. اما جرأت نزدیک شدن به آن را هرگز! انگار آن جوان از راه دور دل می برد و از نزدیک زهره. بی آنکه بداند چرا ترسی موهوم و ناشناخته از داوید در دلش نشست.
دلیلی برای آشوب درونش ندیدجز محبتی ناخواسته! ابتدا به خود لرزید اما خیلی زود لبخندی به ذهنیات خود زد و به پهلو چرخید. چشم هایش را که روی هم گذاشت، ذهنش پر از تصویر مرد جوان شد. چشم هایش رابست و زمزمه کرد: ” مثل ماه قمری، امشب به دور زدی تا آغازگر سالی جدید باشی اما من روی زمین ایستادم و با اشعه خورشید می چرخم”. لبخندی کنار لب النا نشست و افزود: ” همیشه انرژی خورشیدی بیشتر از ماهه. ماه کسی باش که خورشیدت باشه “.
باشنیدن صدای نرمی در تخت جابه جا شد: – النا! نمی خواهی بلند شی دخترم دیرت می شه ها. پلک های دختر جوان به سنگینی از هم باز شد. باچشمان پف آلودش به مادر خیره شدو پرسید؛ به این زودی صبح شده؟ لب تخت النا نشست و گفت: -انگار دیشب خوب نخوابیدی چون هرروز صبح کاملا سرحال بلند میشی. النا خمیازه ای کشید. در تخت جابه جا شد و با صدایی خواب آلود گفت: بذار یه کم دیگه بخوابم مامان. مادر خم شد و کنار گوش دختر گفت…