دانلود رمان اسیر پادشاه pdf از zoey_draven برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
لانا در سیاره ی داکار با برادرش زندگی میکنه. مردم داکاری به شدت به زمین هاشون اهمیت میدن و وقتی برادر لانا زمین زراعیشون رو آتش میزنه یکی از شش پادشاه داکار برای کشتن کیوِن به روستای اونها میاد ولی لانا جون خودش رو به جای جون برادرش پیشنهاد میده. اما پادشاه داکار با دیدن لانا نقشه ی دیگه ای برای اون میکشه. پادشاه جون اون و برادرش رو میبخشه به شرط اینکه لانا به اون خدمت کنه…
داکاری های دورمان حرکت کردند ولی حرکتشان به سختی حتی قابل رویت بود. در مورد پادشاه قبیله… او حتى تکان نخورد و تکرار کرد. ” اجازه نمیدی کالس ؟ ” صدایش تند بود. ادامه داد. “من که بخوام انجام میدم ” شاید این چیز اشتباهی بود که گفتم. ” لطفا “… دستانم بخاطر آدرنالین و اضطراب میلرزید. نوار زرد دور مردمکش دوباره منقبض شد و سرش راکمی به یک طرف خم کرد. “درعوض جون منو بگیر” کیون سعی کرد حرفم را ببرد.
” لونا .. ولی وقتی سعی کرد دستانم را بگیرد او را به عقب هل دادم. ” من مسئول برادرم هستم پس مسئول رفتار و کارهایی که میکنه هم هستم، لطفا، اون جوونه، دوباره اینکارو نمیکنه، قول میدم.” هر چند ما فقط پنج سال فاصله ی سنی داشتیم گاهی حس می کردم ده یا دوازده سال از کیون بزرگترم. ” جون منو بجاش بگیر ” کیون غرید. ” لونا نه”! ناامیدی صورت پادشاه را احاطه کرد. ” به حرفش گوش ندین ” ولی پادشاه قبیله چشمانش
را ابدا از من برنداشت. حس می کردم به دامشان گیر افتاده ام انگار که هرگز نمیتوانم نگاهم را از آنها بگیرم. پیام رسان خطاب به او به پادشاه با لحن آرامی گفت. ” ووراکار، کیوی نکاری دوتانو آن کوف؟ ” پادشاه به هر چیزی که پیام رسان گفته بود فورا جواب نداد. با گذشت لحظه ها خونم داغ تر و فشار خونم بالاتر میرفت تا اینکه آن را در گوش هایم حس کردم. هنوز هم یکدیگر را تماشا می کردیم چون کنجکاو بودم که او چه تصمیمی خواهد گرفت…