دانلود رمان مهیل pdf از صبا ترک برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
از او متنفر بودم، از همان روزهای اول جوانه های بلوغ دخترانه ام، از نگاه همیشه مراقبش، از تذکرات فقط برای منش. از اینکه نگاهش پی من بود، اما وقتی برایم حضورش ترسناک شد که دیدم اسلحه دارد، ربطش دادم به ان خط و خطوط بریدگی های روی صورت و ان چهرهی خشن افتاب سوخته اش، با ان نگاه سرد. دیگر برایم فقط تنفرانگیز نبود، ترسناک هم بود، هرجا او حضور داشت ان مکان برای من “مهیل” شده بود…
سلام دو هفته ای از نوشته های قبل می گذرد، حال او بهتر شده، حالا بیشتر دور و بر من است. برای همین کمتر سراغ این دفتر می آیم. آخر دوست ندارد درباره آقای میم بنویسم، حساس شده. داشتم درباره ٔ نفرتی که همراه با ترس از آقای میم در دلم بود می گفتم. بعد از آن روز هربار، اگر اتفاقی هم میدیدمش گوشه ای پنهان می شدم. بیشتر از خجالت و ترس تا نفرت، حتی لبخندهای نادرش هم تأثیری نداشت هرچند به ندرت بود و برای من،
اما باعث نمیشد رابطه ما بیشتر از یک سلام و بعد فرار از او باشد. مدتی بود، که یکی از بحث های مظلومی ها، زن دادن آقای میم بود. خانم دکتر برایش چند نفر از دانشجوهای زیبا و خانواده دار و صد البته تحصیل کرده را نشان کرده بود. همین باعث میشد، به هر بهانه ای او را دعوت کنند. او هم که همیشه کار داشت و ما هیچکدام نمی دانستیم واقعاً شغل او چیست. اما من یکبار دیدم چیزی شبیه اسلحه زیر کتش بود. این درست قبل از روز کنکور بود.
خوب یادم است که از ترس تا صبح نخوابیدم. نه برای دیدن اسلحه. برای دیدن آن صورت اخم آلود و نگاه ترسناکش. _ به چی نگاه میکنی، چیمن؟ _ هی… هیچی. با نفس بریده گفتم. انگشت بزرگش را به سمت لب هایش برد. یعنی حرفی نزن. یعنی سکوت و کسی از من دهن قرص تر که نبود هیچ، خفه شدم. حتی نمیدانم خودم سر تکان دادم به تأیید، یا آن دست نامرئی، سرم را به معنی باشد. همین شد که آن شب از او با آن ظاهر خشنش یک هیولا ساختم…