دانلود رمان طوفان قلبم pdf از صاد_الف برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
جانا دختری که مقصر مرگ مادرش را پدربزرگ افسانه ای میبیند. به گونه ای که تیشه به ریشه خانواده اش زده اما در این میان مردی از جنس طوفان حامی قلب یخ زده او شده طوفانی که برای جانا اسراری را افشا میکند که ستون خاندان پدری او را به لرزه در می آورد آیا باید دید در انتها جانان با سرنوشتی نا معلوم پذیرای طوفان زندگی اش هست یا نه؟
با صدای دلنگ و دلونگی که از طبقه پایین میومد به سختی لای پلکم رو باز کردم و توی جام نشستم و نگاهم رو دور تا دور اتاق انداختم، جانان مثل همیشه تو خواب زمستونی سیر می کرد. از روی تخت بلند شدم و سمت سرویس رفتم و آبی به صورتم زدم. از داخل کمد دیواری که کنار در سرویس بود لباس مناسبی برداشتم و پوشیدم. در حالی که یقه پلیور مشکیم رو درست می کردم سمت آینه رفتم، موهام رو شونه کردم و آزادانه روی شونه ام انداختم.
بعد از پوشیدن پاپوش های پشمیم از اتاق خارج شدم. سمت پله ها رفتم و از بالا به افرادی که در حال جنب و جوش بودن نگاه کردم… یکی سبد سبزی رو داخل می آورد و یکی دیگه ظروف آلومینیومی یکبار مصرف رو بیرون میبرد. نگاهم رو دور تا دور سالن چرخوندم تا بتونم یه فرد آشنا رو پیدا کنم اما بی فایده بود، چون همه غریبه بودن. از پله ها پایین رفتم و به سمت در خروجی حرکت کردم، در رو باز کردم و به جمعیتی که بیرون دور دیگ های
بزرگ ایستاده بودند نگاه کردم، سعی کردم از بین جمعیت پدر رو پیدا کنم. سرم رو چرخوندم و پدر رو کنار دیگ خورشت پیدا کردم، به سمتش قدم برداشتم اما متوجه حضورم نشد و به حرف زدن با مسلم آقا ادامه داد. جلوتر رفتم و صداش زدم: -پدر! با اخمی که بین ابروهاش جا خوش کرده بود سمتم برگشت: -بله؟ دو دل از حرفی که می خواستم بهش بزنم، دست هام رو توی هم قفل کردم و به پیرهن مشکی رنگی که به تن داشت خیره شدم…