دانلود رمان نهمین جنتلمن از پنلوپه وارد با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
امبر درست وقتی که دوستپسرم ولم کرده بود تا بره و با آدمهای جدید، رابطههای جدید رو شروع کنه، وقتی که اصلاً نمیخواستم هیچ مردی رو ببینم… چنینگ همخونهم شد، با اون هیکل جذاب و خالکوبیهای مرموزش… با یه دنیا وسوسه اومده بود تا دنیام رو بههم بریزه… چنینگ: من سالها منتظر فرصت برای به دست آوردنش بودم. امبر، تنها زنی بود که آرزو داشتم باهاش باشم، اما درست وقتی که همهچیز داشت درست میشد…
“امبر” کلید خونه رو، زیر پادری برای چنینگ گذاشته بودم، اون ساعت ده صبح از فرودگاه لوگان پرواز داشت.وقتی که می رسید، من سر کار بودم و این می تونست معنیش این باشه که قرار نیست بهش خوش آمد بگم. ملحفه های جدید رو شسته و مرتب کرده بودم. تمام اتاق تمیز بود، حتی پرده ی اتاق خواب رو هم عوض کرده بودم. یه یادداشت کوچیک و شیرین هم برای خوش آمد گویی نوشته بودم، البته این
کاری بود که یک صاحب خونه ی خوب برای مستاجرش می کرد. از مدرسه ای که توش کار می کردم فقط یک پیاده روی کوتاه تا خونه ام فاصله بود. تصمیم داشتم برای نهارش زودتر برگردم خونه و یه غذای خوب درست کنم. هوا عالی بود، یه روز سرد تو بوستون. صبح پاییزی که تمام برگ درخت ها ریخته بود و آسمون آبی آبی بود. محله ای که توش زندگی می کردم، مثل خیلی از محله های دیگه ی این شهر، قدیمی و تاریخی بود.
موقع قدم زدن آجرهای سبک فدرال زیر پام رو می شمردم. همون طور که به در نزدیک می شدم بوی غذای پخته شده به بینی ام خورد. صدای آهنگ اونقدر بالا بود که انگار خونه قراره بترکه. اون حتی متوجه ورود من به خونه نشد. باترس آب دهنم رو قورت دادم. کانتر، وسعت دیدم رو از آشپزخونه گرفته بود. ولی جلوی روم اون چیزی که فکر می کردم نبود؛ چنینگ داشت توی فر یه چیزی رو سرخ میکرد و جز تیشرت، هیچی نپوشیده بود….