دانلود رمان هدرا pdf از م_راهپیما برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختری به نام روشنا که اسیر عشق مردی به نام شاهان می شه. مردی با چشمان آبی و مادری که رازهای نگفته ای داره. اما روشنا در نیمه راه زندگی با یه تلنگر متوجه ی راز بزرگ اینخانواده می شه و زندگی روی جدی ترش رو به اوننشونمی ده…
ساعت نه و نیم است. من جلوی کافه سایه ایستاده ام. اتومبیل ریما را در جای امنی پارک کرده ام. یکدست سفید پوشیده ام. موهایم را هم دور و ور ریخته ام. لاک هایم را هم قرمز انتخاب کرده ام. رنگ مورد علاقه ام. در کافه را باز می کنم، حجم سنگین دود و هوای خنک بیرون می زند. چشم هایم را جمع می کنم و می چرخانم میان کافه. ساسان دست تکان می دهد. می بینمش. به طرفشان می روم. دور بزرگترین میز در گوشه ای از کافه جمع
شده اند. حامد نشسته و آناشه کنارش لم داده است. دست هایشان در هم گره خورده است. سایه با موهای فرسیاه رنگ و شلوار گشاد و پیراهن مردانه کنار سامان برادر کوچکش نشسته است. باقی بچه ها هم هستند. سلام بلند بالایی می کنم . با تک تکشان دست می دهم. می روم و کنار حامد می نشینم. آناشه از آن طرف حامد می گوید: -چقدر دیر اومدی تو؟ بی حوصله کیفم را می اندازم روی میز و می گویم: -یه غلطی کردم با ماشین ریما اومدم.
لامصب عجب عروسکیه. اما حیف که تاکید کرد که خر سواری نکنم. این بود که با مراعات و آسه آسه اومدم تا اینجا حامد لبخند می زند و میگوید: مگر اینکه از ترس مال مردم مث آدم رفتار کنی. ماشین منو که زدی به فنا بردی. پاکت کنت نعنایی را برمی دارم و یک نخ بیرون می کشم. از داخل کیفم فندک زیپوی یادگاریم را بیرونمی آورم و سیگار را روشن می کنم. و دودش را به هوا می فرستم. حامد با آرنج ضربه ای به پهلویم می زند…