دانلود رمان خانه ی آلبالو pdf از کهربا و م_راهپیما برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دلان دختر تنهایی هست با گذشته ای نامعلوم و مشکلات فراوان. دختری که وسط یه ماجرای عجیب و غریب قرار گرفته. اتومبیل سیاهی که تعقیبش می کنه و مردی که به اسم عشق می خواد به دلان دست درازی کنه، اما….
دلان در را باز کرد و وارد شد. حدسش درست بود احد خان نشسته بود کنار تخت عروسش. عروس زیبا رویی با موهای سیاه بلند که دو طرف سرش گیس کرده بود. یک خانم دکتر تمام عیار بسیار زیبا. روزی که او را برای اولین بار دید آنقدر محو زیبایی چشمانش شده بود که نمی توانست نگاه از او بگیرد.اندام ظریفش زیر لحاف مرغوب ابریشمی گم شده بود. یک انتقام شخصی درد بی دوای این زن شده بود و داشت از پا درش می آورد.
دلان در افکارش غوطه ور بود که احد خان گفت: -دلان تویی؟ بیا دخترم. سمن خیلی وقته بیدار شده. او لب زد: سلام آقا. صبحتون بخیر. و بعد لبخند نشان روی لب هایش و به طرف سمن رفت و گفت: -سلام سمن جون . ببخشید اگر دیر رسیدم. امروز خیلی شلوغ بود. سمن لبخند کم جانی زد و صورت لاغرش کش آمد و دندان های سفید و یک دستش نمایان شد. رو به دیار گفت: -نه عزیزم. من زود بیدار شدم. فیزیوتراپی دیروز درد داشت.
و تا حالا هم ادامه داره. دلان دلش سوخت برای جوانی سمن. زنی همه چیز تمام و درس خوانده و در دلش لعنت فرستاد بر مردی که از سر دشمنی او را از پله ها پرت کرده بود. سمن به چهره ی خسته و رنگ پریده ی دیار نگاه کرد. درونش پر از التهاب های حل نشدنی بود و دلان هم یکی از همین ها بود. حیف دخترک بود. با این بر و رو و زیبایی. با این زبان شیرین و انرژی زیادش. شاید خودخواهی بود اما بلافاصله پشیمان شد از دلسوزیش و…