دانلود رمان روزهای رنگی pdf از ترانه_ن برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ترانه 25ساله است،لیسانس الکترونیک و فوق لیسانس روانشناسی دارد و در جستجوی کار است. در همین گیرودار پسردایی ناتنیش کیانوش که متخصص مغز و اعصابست، برای گذراندن دوره طرحش از تهران به کرمانشاه میرود و قرار است چند ماهی را تا آماده شدن آپارتمان خودش در منزل عمهاش بماند. نیمی از داستان در کرمانشاه اتفاق میافتد و …
ساعت از یک گذشته بود. یکی از غذاهای دیشب رو واسه ناهار خودم گرم کردم و خوردم. این مامان هم عجب گیر بی خودی می داد. دیشب به اندازه یه هفته غذا پخته، اون وقت به من می گه واسه ناهار یه فکری بکن ! می خواستم ادامه رمان دیشبم رو از تو لپ تاپ بخونم که یادم افتاد تو اتاق جاش گذاشتم و می ترسیدم با رفتنم تو اتاق، کیانوش بیدار بشه. مجبوری تا غروب هرطور بود خودم رو مشغول کردم. سمانه و مینا، دختردایی هام هم هرکدوم
یه دور تماس گرفتن و گزارش کامل این دو روز رو ازم گرفتن. کار همیشگیمون بود حتی از ناهار و شام همدیگه هم باخبر بودیم. یه ساعتی هم به پختن خورش خلال واسه شام گذشت. طاها هم که پیام داد و گفت تا شب نمیاد. طاها پزشکی می خوند و اصلا زمان شروع و اتمام کلاساشون مثل بقیه رشته ها نبود. دیگه حوصله ام داشت سر می رفت. مامان هم که ده به بعد پیداش می شد. نمی دونم چرا کیانوش بیدار نمی شد! با خودم فکر کردم نکنه مرده باشه؟
اصلا شاید حالش بهم خورد به خاطر آپاندیسش بوده و تا حالا هم ترکیده و رفته تو کما؟! آخه دقیقا هشت ساعت بود که از اتاق بیرون نیامده بود. با همین فکر خودم رو قانع کردم که سری بهش بزنم و هم از زنده بودنش مطمئن بشم و هم لپ تاپم رو بردارم. خیلی آروم وارد اتاق شدم، نزدیک تخت رفتم و سرم رو یه وری به صورتش نزدیک کردم تا شاید صدای نفس کشیدنش رو بشنوم. اما واقعا هیچ صدایی نمی اومد. هرچی دقت کردم هیچ تکونی هم نمی خورد…