دانلود رمان دل بی جان pdf از سیما احمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من جانانم… دختری در دنیای واقعی… بدون فانتزی ها و تخیلاتی که در ذهن وجود دارد… جهانم پر از درد و رنج، مملو از شادی های کوچک است… اینجا خبری از مهر و محبت های کلیشه ای نیست.. تک به تک صفحات زندگیم پر از اتفاقات خوش و ناگوار هست، اما در بین تمام این اتفاقات دست هایی برای حامی بودن هست دست هایی که… اینجا خود برزخ است، مرزی بین خواستن و نداشتن…
با صدای نیما به خودم اومدم… دم در بودیم… در و باز کردم و از ماشین پیاده شدم… نیما با کلید در رو باز کرد و اشاره کرد اول من وارد بشم، خونه ویلایی و با صفای عمه و عمو رضا همیشه پر از مهر و محبت بود… از کنار باغچه کوچک پر از سبزی های مختلف که عمو رضا عاشق شون بود و هر سال خودش بهشون رسیدگی می کرد رد شدیم… جلوی در ورودی افسان منتظر ایستاده بود… سرجام وایسادم، من چجوری تونسته بودم چند ماه از این جمع
دور باشم؟ چجوری تونسته بودم عزیزترینامو نبینم؟ جلوتر رفتم.. افسان با دلخوری گفت: + به نظرت الان باید چه نوع فحشی بهت بدم؟… نه بهتره بگم به نظرت الان شایسته چه کلماتی هستی؟ خندیدم بدون توجه به حرفاش جلو رفتم و محکم بغلش کردم… اونم دستاشو دورم پیچید + دوست دارم یه جوری بزنمت که صدای سگ بدی _صدای خر مشکلش چیه؟ خندید… هر دوتامون بغض داشتیم… تا حالا سابقه نداشت چند ماه دخترعمه ای که
مثل خواهر بود رو نبینم… + گل عمه اومدی؟ با شنیدن صدای عمه از بغل افسان بیرون اومدم… به چهره عمه که سراسر آرامش بود نگاه کردم… با لبخند سمتش رفتم و گونه شو بوسیدم _سلام به عمه خوشگل خودم. _سلام به روی ماهت خوش اومدی عزیزم، بیا بریم داخل دخترم. همراه هم وارد سالن شدیم، همه دور هم مشغول صحبت بودند، با صدای نه چندان بلندی اعلام حضور کردم سرها به سمتم چرخیدند… بزرگترا با مهربونی جواب دادن…