دانلود رمان اسیر شیطان pdf از O’Connor, Catherine برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دلیلی دارد که دِولین وینزِر را شیطان مینامند. او قسم خورد که صاحب من خواهد شد و وقتی خانوادهام در روز های سختی قرار گرفتند، یک پاکت سیاه با امضای او به دستم رسید. خوش قیافه، بی رحم؛شیطانی پیچیده که سالها پیش قلبم را شکست، بازگشته است. اگر بخواهم خانوادهام را نجات دهم باید نامم را روی جای خالی امضا کنم. چارهای ندارم. من الان اسیر او هستم…
ویولت فقط شانزده سال داشت و لعنت! آیا من به یادآوری آن نیاز داشتم؟ در بیست و چهار سالگی، من برای او خیلی پیر شدم که بخواهم با چشمانم به دختر همکار تجاری پدرم نگاه کنم. او طعمه ای بیش نبود. من نمی توانستم وظیفه ای را که پدرم به من داده بود انجام دهم؛ همراهی دختر کوچک ثروتمند و کمک به او برای انتخاب لباس مجلسی زیرا بابای عزیزش آنقدر مشغول بود که خودش نمی توانست این کار را انجام دهد. وقتی متوجه شد
پدرش نمی آید ، ناامیدی را در چشمانش می دیدم اما مثل یک مار خودخواه، وقتی پیشم اومد، خوشحال شدم. انگار اصلا زمان نگذشته بود. مدت طولانی ای هست که تو رو ندیدم. و در گوشم زمزمه کرد: فکر کردم کاملا فراموشم کردی. وقتی عقب کشید، من یک بار دیگر مسحور او شدم. آن چشمان سبز شفاف، موج موهای قهوه ای تیره و صورت زیبا و پوست چینی اش… او فقط خیره کننده نبود، او زیبایی ای بود که شما پس از نگاه کردن به او به یاد
می آورید و او فقط شانزده سال داشت. فکر اینکه او چند سال دیگر چگونه به نظر می رسد باعث شد توجه مرا به خود جلب کند. صادقانه به او گفتم: هیچوقت نمی تونم فراموشت کنم. و وقتی لبخند زد، می دانستم که بخشیده شده ام. من مشغول مدرسه و تجارت بودم. اگر با خودم روراست بودم، درگیر عوضی بازی های پدرم بودم و از هر ثانیه آن متنفر بودم. به طور معمول، من به دستوری که او به من داده بود اعتراض می کردم اما…