دانلود رمان گلاویژ pdf از شبنم کرمی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
محسن برادر گلاویژ برای انتقام برای شکنجه عکس های برهنه اش رو برای نامزد گلاویژ فرستاد… عکس هایی رو نشون عماد داد که هیچ وقت واقعیت نداشت….
امروز 2هفته اس که از اون چند روز فرصت خواستن رضا گذشته وهنوز هیچکس هیچ حرفی نزده… حس سربار بودن و به درد نخور بودن بدجوری عذابم می داد.. باید هرطور شده واسه خودم کار پیدا کنم… روزایی که رضا میاد ازخجالت و شرمندگی دلم می خواد زمین دهن باز کنه و منو توی خودش جا بده… هردفعه که میاد احساس می کنم حضور من باعث موذب بودنشون میشه و اگه نباشم راحت تر می تونن حرف بزنن یا حتی نامزد بازی و …
اکثر روزها به بهونه های مختلف از خونه می زنم بیرون که راحتشون بذارم… اما گاهی هوای تاریک و بی کس و کار بودن بهم مجال ترک کردن خونه رو نمیده! امروز چند ساعت روی مغز بهار کار کردم تا دوباره با رضا حرف بزنه و راضیش کنه این کارو به من بدن و فردا روز موعوده!! اونقدر مشغله ی فکری داشتم که تا خود صبح خوابم نبرد.. تا بیدار شدن بهار خونه رو گرد گیری کردم و دوش گرفتم.. داشتم سجاده نمازمو جمع می کردم که بهار گفت:
_ نگو که از دیشب نخوابیدی !! _ بیدارشدی ؟ اقور بخیر ! آره از دیشب نخوابیدم! با دیدن چادرم خندید وگفت: _ هرکی تورو تو این چادر ببینه فکر می کنه چه دختر محجبه و آفتاب مهتاب ندیده ایه! نمی دونن که توحالت عادی کم مونده روسری و لباس هاتم بکنی ! خندیدم.. بهار راست می گفت من دختر در قید و بندی نبودم! اهل حجاب نبودم اما اهل دوست پسر بازی و جنگولک بازی هم نبودم! نمازهام دست و پا شکسته بود و ….