دانلود رمان ارباب بی برده pdf از فرناز احمدلی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
هانا دانشجوی پزشکیه و واسه پایان نامش باید یک سال توی یه روستا به عنوان دکتر کار کنه. روستایی که توسط ارباب آدان مردی که همه ازش می ترسن و حساب می برن اداره میشه. مردی خشن و ترسناک که عقایدش کاملا با هانای ما فرق می کنه… همه چیز با گیر کردنشون تو کلبه چوبی تغییر می کنه صیغه ای که بینشون خونده میشه زندگی هانارو زیرو رو می کنه…
اسب با سرعت حرکت می کرد اما مسیر روستا را نمی رفت باران با سرعت به صورتشان می خورد شد و باعث سوزش پوست هانا می شد. حالش خوب نبود مطمعن بود سرمای شدیدی می خورد چون همین حالا هم احساس داغی و گرما می کرد. بی اراده سرش را به سینه خیس اما گرم و پهن مرد تکیه داد. احساس می کرد سرش سنگین شده چشم هایش خمار شده بودند و هر چند ثانیه یک بار روی هم می افتادند بی حال چشم هایش را باز کرد.
نگاهش به گردن مرد افتاد رگ هایش به جذابی نمایان شده بودند و آدم را وسوسه می کردند که لمسشان کنی مرد کمی. سرش را پایین آورد و گفت: نخواب چیزی نمونده برسیم. صدایش بیشتر برای هانا شبیه به لالایی بود تا هشدار سرش را بیشتر به سینه مرد چسباند. تا با گرمایش پوست سوزناکش را التیام بخشد آدان اسب را جلوی کلبه چوبی نگه داشت و پیاده شد منتظر به هانا خیره شد وقتی واکنشی از او ندید ناچار دست دوره کمرش حلقه کرد و
روی شانه اش انداخت هانا شوکه چنگی به کتش زد. مردک واقعا بی انعطاف بود البته همین که او را از پا نگرفته و روی زمین نکشیده نموده جای شکر داشت. آدان در را باز کرد و داخل رفت. لحظه آخر هانا سرش را بلند کرد و محکم به بالای در خورد با درد سرش را گرفت و لعنتی به آدان فرستاد با اینکه تقصیر خودش بود اما باز هم از آن مرد سرد و زیادی ترسناک عصبی و شاکی بود آدان بی مکث او را روی تخت انداخت و به سمت شومینه رفت…