دانلود رمان یک خانه به آخر pdf از فاطمه احمدی و حلما سادات برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
غصههایش از سن و سالش بزرگتر بودند. درنا دختری بیپروا و بیخیال که با وجود خلاء بزرگی در گذشته خود با زمان پیش میرود. اما در یک روز گرم سال کابوسی بر زندگیش آوار میشود که مسیر زندگی او را به سمت روستایی کج میکند و آنجاست که درنا…
پیچیدن صدای پسری در ایوان، نگذاشت که او را مؤاخذه کند. دست از زانویش گرفت و یا الّله گویان ایستاد. _خدایا خیر باشه. درنا رفتنش را نظاره می کرد که صدای ظریف و آرام دخترک توجه او را جلب کرد. آن گردالی کوچکی که در حال شکل گرفتن بود را با تبسمی ملیح عوض کرد. تنها اجازه گرفت کمی محبت در چهره اش بریزد و کودک یک روزهاش را با دردهای خود عجین نکند. حالا زود بود پرده برداری کند از غم هایش! پوزخندی به خوش
خیالی خود زد. این کودک ماه ها بود او را همراهی می کرد و از همه چیز او خبر داشت. می دانست آن ننه سمنی که جار زده شد به کجا ختم می شود. دست پیش برد تا ریحان را در آغوش بگیرد که اینبار صدای خوشحال سولماز دست هایش را بین راه نگه داشت. _وای خدا! وای خدا! نکنه خواب میبینم نه؟ بالاخره اومد؟ خدای من درنا دخترت اومد. مبارکمون باشه. هرکلمه را با شوق و شور بیان می کرد و درنا لبخند میزد. لبخندی از جنس همان حسرت ها!
_کی اومدی؟ تمام توجه سولماز به آن کودک بود و تنها نیم نگاهی آنی خرج درنا کرد. _قرار نشد نامردی کنی من نباشم تو بزایا. وسعت داد آن لبخند را و کمی نیز صدادارش کرد. _دختره خل یه چیزی میگیا مگه دست من بود. اینبار کمی چشمانش را بیشتر به غم چشمان او داد. چانه اش را بالا کشید. _چه بدونم تا حالا که نزاییدم بدونم میشه جلوش رو گرفت یا نه. هر دو خندیدند. اما در نظر سولماز، دختر پیش رویش هر روز پوست اندازی می کرد و…