دانلود رمان بی قرار قلبم pdf از azidan برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختر ایرانی که در خارج از کشور به دنیا اومده و در اونجا با یه پسر ایرانی آشنا میشه… همیشه میگن حتی تو بدترین شرایط هم باید راست گفت. من الآن واقعاً تو شرایط بدی هستم ولی کور خوندی، عمرا اگه راستشو بگم، الآن معلقم. بین زمین و آسمون. پام و با دست گرفته از پل آویزونم کرده. خون به مخم فشار میاره ولی نه اونقدر که نتونم فکر کنم…
دومین باری که دیدمش تقریبا ۲ ماه از ماجرای تعطیلات کمپ می گذشت… ۲ ماهی هم بود که با جاستین بهم زده بودم… راستش وقتی دیدم اولیویا رو می بوسه تونستم ببخشمش… خوب اولیویا زیادی جذاب بود… نمیشد به خاطر اینکه جاستین بوسیده بودش زیاد باهاش قهر بمونم… ولی ۲ ماه پیش که دیدم جسیکارو می بوسه حس گرگرفتگی بهم دسـت داد… جسیکا با اون دماغ کوفتی که 100%به پدر آفریقاییش رفته بود، هیچ امتیاز مثبتی به جز
رنگ پوست شکلاتیش نسبت به من نداشت… البته این دوبار رو به چشم خودم دیده بودم!!!…. معلوم نیست چندبارشو ندیده بودم… پس با جاستین برای همیشه بهم زدم… پسره ی آشغال… بی لیاقت… احمق… خوب اعصابمونو خورد نکنم بهتره… داشتم می گفتم… ۲ ماهی بود که با اون عوضی کثافت نفهم بی لیاقت کوفتی بهم زده بودم و اون شب شبه هالووین بود… خاله نازنین (که من بهش می گفتم نازی) یکی از دوستای خوبمون که ۲۰ سالی
می شد باهاشون دوست بودیم، یک مهمونی توپ گرفته بود… مهتا دختر خاله نازی از صبح منو برده بود خونشون تا بهش کمک کنم…منظورم کمک های دخترونه است… لباسش یک دکلته ی بنفش سیر با رگه های نقره ای بود که به نقاب نقره ایش میومد… ولی فکر نکنم به خودش نمیومد… مهتا بخاطر پوست سبزه تندش لباسای تیره مثل بنفش نمیومد… ولی به حرف کسی که گوش نمی داد پس منم بهش کاری نداشتم… روی سنگ اوپن نشسته بودمو…