دانلود رمان خانم دزدی که ماه شد pdf از کیانا بهمن زاد برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
روزی روزگاری در شبی تاریک خانوم دزدی در سیاهی شب از دست مامورهای قانون در حال فرار کردن بود برای اینکه مامورهای قانون دستشون به کوله توی دستش نرسه فکری به سرش میزنه که همه چی دقیقا از همین فکر شروع میشه و….
کلاهمو سرم کردمو نقابمو جلوی صورتم زدم الان فقط چشمای درشت و کشیده یخیم معلوم بود با اون مژه های پرو کشیده و خط چشم نازکی که پشتش کشیده بودم حسابی دلبری کرده بودم خخخ کلا من عینه دزدا هم میشم خوشگل جلوه میکنم دستکشامو دستم کردم رامینو با هزار بدبختی راضی کردم که نیاد هرچند که پارتی هم براش پیش اومد که باید می رفت پس امشب حسابی سرش گرم بود. با هزار زورو بدبختی از در بالا رفتم خیلی مراقب
بودم می دونستم یه همچین خونه هایی آژیر خطر دارن شایدم دزدگیر داشته باشن پس باید بیشتر احتیاط کنم بالای دیوار که رسیدم با دیدن ویلایی که نمای سفید رنگی داشت ناخواسته خیرش شدم چه قدر زیبا بود یه حیاط خیلی بزرگ داشت عین خونه بهمن بود ولی مال بهمن خیلی بزرگتر بود از روی دیوار با احتیاط پایین پریدم پام یکم درد گرفت به خاطر همین جلوی جیغمو گرفتمو خودمو گوشه دیوار پنهون کردم مچ پامو کمی
مالش دادم اه لعنتی الان وقت درد گرفتن بود کمی موندم وقتی حالم بهتر شد بلند شدمو اطرافو گشتم تا ببینم کولم کجاست همینطور که داشتم می گشتم یکهو صدای نفس کشیدن یکی رو از پشت سرم شنیدم آروم برگشتم دیدم یه سگ زشت که خیلی سیاه بود پشت سرمه چشمام گرد شد از سگ نمی ترسیدم اینم مدیون کارای بهمن بودم بهمن میدونست جاهایی که من میرم صددرصد سگ داره به خاطرهمین ترسمو از سگ شکونده بود…