دانلود رمان آوای چشمانت pdf از کیانا بهمن زاد برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
در تاریکی های زندگی میان هیاهوی خوشی اطرافیانت چه ساده خود را گم میکنی چه ساده دل به کسانی می سپاری که یک روز در زندگیت نقش یه رهگذر ساده را داشتند اما اکنون در نقش سوپر استار زندگیت آن ها هستند که خود را گم کرده اند. چه ساده بازیچه می شوی و چه ساده به یک نفر دل خوش میکنی و ساده تر از همه این ها آوای چشمانیست که…
از تو آیینه به خودم نگاه کردم یه لباس شب تا روی زانو به رنگ بنفش سیر تنم بود که حسابی برق میزد موهامم خوشگل درست کردم و آرایش تقریبا سنگین ی هم روی صورتم کرده بودم می خواستم حسابی حرص طاهارو در بیارم ما خونواده زیاد مذهبی نبودیم اما برخلاف همه ماها طاها کمی مذهبی بود روی پوشش و آرایش کمی گیر می داد به خاطرهمین می خواستم حسابی حرصش بدم. نمی خواستم بفهمه کمی ازش ترسیدم.
مانتو کرمی خوشگلمو روی لباسم پوشیدمو بیخیال شلوار شدم فقط یه ساپورت رنگ پا خیلی نازک پام کردمو با برداشتن گوشیم از اتاق زدم بیرون همین که در اتاقمو بستم بابابزرگ از اتاقش بیرون اومد با دیدن من برق تحسین توی چشماش نشست به سمتم اومد و رو به روم ایستاد هنوز از دستش دلخور بودم به خاطر همین نگاهش نمی کردم. بابا خم شد و پیشونیمو بوسید. بابا _چه قدر خوشگل شدی عروسک بابا. آروم سرمو بالا آوردمو
بهش نگاه کردم هرکاری می کردم نمیتونستم غم تو چشمامو پنهون کنم فکر کنم فهمید چون لبخند غمگینی زد و آروم نوازشم کرد. بابا _طاها پسره خوبیه من تضمینش می کنم اوای من دلم میخواد عروسی تنها دخترمو ببینم. _باباجون بذار عروس کسی بشم که دوسش دارم. بابا_عشق و دوست داشتن ماله قصه هاس بابا منو مامان جونتو ببین منو اونم از روی زور باهم ازدواج کردیم ولی ببین چه قدر عاشق همیم توهم با زندگی کناره طاها کم کم عاشقش میشی…