دانلود رمان جان پناه (دو جلدی) pdf از ندا اسکندری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
جانپناه روایتگر زندگی کاوه اباذری پسر ارشد حاج رسول اباذری کاسبکاری قدیمی و متعصب و مذهبی است که مجبور میشود برای رسیدن به باغ انگور میراثی مادرش علارغم میل باطنیاش تن به خواستهی پدر متعصبش بدهد و ... (جانپناه: پناه جان، محافظ جان، آنچه جان را از گزند ایمن نگه دارد!)
پدر و پسر حالا روبروی هم ایستاده بودند و حاج رسول مثل گرگی درنده که به طعمه اش چشم دوخته بود کاوه ای که سینه اش سخت بالا و پایین می شد مردمک هایش قرار نداشت را می نگریست. و مرتضی از پشت کمر حاج رسولی که از تخت چوبی پایین آمده و رودروی کاوه ایستاده بود را گرفت و عطیه بازوی برادرش را سفت چسبید. حاجی خوبیت نداره؛ صلوات بفرستید…
جوونه جاهله شما بزرگواری کن.. گذشت کن.. بخشش از بزرگونه.. ببخشش شما! کاوه با نیشخند به مرتضی که اینها را می گفت نگاه دوخت و حاجی دندان برهم فشرد؛ تمام صورتش کبود بود و چین و چروک صورتش عمیق تر دیده می شد با وجود صورتی که تعمداً درهم برده بود: آبروم شده ملعبه ی دستش چیو ببخشم؟! دین و ایمون سرش نمیشه… تو خونه مجردیش نجسی نگه می داره سید…
من نجسی خور بودم یا اون مادر خدانیامرزش ؟! تقلا کرد تا از زیر دست مرتضی رها شود و به اویی برسد که انگار قصد این را نداشت که آن نیشخند مضحک را از روی لب هایش جدا کند: من پسر دارم و ندارم… شدم انگشت نمای خاص و عام سر پیری… حاج بابا دورت سرت بگردم من! فشارت باز می ره بالاها… به عطیه که عین بید میلرزید اعتنای نکرد؛ تصمیم نداشت از کاوه ای که…