دانلود رمان دژآشوب pdf از زینب ایلخانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان خاندانی معتبر در یک عمارت در محله دزاشیب عمارتی به نام دژآشوب که ابستن یک دنیا ماجراست… ماجرای یک قتل… مادری جوانمرگ… پدری گمشده… دختری تنها، گندم دختری مهربان و سرشار از محبت و عشقی وافر به جهاندار خان معین شهسواری پیرمردی چشم به راه فرزند سفر کرده… کامرانی که به جرم قتل نکرده اواره دیار غربت شده … کامیاری که با دانستن واقعیت هایی متنفر و منزجر و عاصی شده… گندمی که سخت دلداده کامیار است و ناکام از عشق او…
امروز دکتر بالاخره آب پاکی رو ریخت روی دست جهان بیچاره. جهان هنوزم خیال میکنه من بی خبرم از آخرین سفارش های دکتر. آخه اون از کجا خبر داره که من تموم اون ساعت ها پشت در اتاق گوشم رو چسبونده بودم به در و برای شنیدن آخرین حرف های دکتر چطور دل دل میزدم! دکتر گفت که دیگه هیچی، حتی شیمی درمانی هم افاقه ای نداره و معلوم نیست که چند صباح دیگه مهمون این دنیا و این عمارت باشم. گفت روزگار رو برام از
این سخت تر و تنگ تر نکنن و راحتم بذارن. بذارن توی این چند صباح باقیمونده از عمرم، اونطور که دوست دارم زندگی کنم. گفت هیچ قید و شرطی، هیچ مجوزی نباشه برای آخرین ساعت های عمرم. جهان بیچاره از کجا خبر داشت من همون موقع بود که پشت در اتاق مردم. وقتی دکتر رفت، جهان اومد سراغم. گریه کرده بود و چشم هاش حسابی سرخ و ورم کرده شده بود، اما به روش نیاوردم. بهم گفت: -خوشگلم، قشنگترین لباست رو تنت کن
امشب شام با هم میریم بیرون. برای شام کباب بره میخوریم، با شراب سرخ. راستی پای آناناس هم هست. همونی که تو خیلی دوست داری. چطور جهان نفهمید که داره با یه مرده حرف میزنه؟ من که مرده بودم! به روی خودم نیاوردم. پاشدم و رفتم حمام. بعد جلوی آینه نشستم و وقتی به خودم توی آینه نگاه کردم، اونقدر وحشت زده شدم که از ترس شروع به گریه کردم. من گریه میکنم، اما نه به خاطر رفتنم، بیشتر به خاطر اینطور رفتنمه که…