دانلود رمان چشمهایت pdf از vania_b برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
رمان در مورد یه دختره با یه شخصیت عادی… مثل همه ی ما گاهی مهربون و کم حرف به موقعش هم حاضر جواب و حرص درآر… اما بیماری قلبی اش کمی اونو از همه دور کرده… تصمیم میگیره چیزهای جدیدی رو تو زندگیش تجربه کنه… برای همین از برادرش می خواد اونو به خونه اش ببره، برای تغیر روحیه اش… برادری که یه زندگی سالمو ساده ای نداره…
پلکای سنگینموبازکردم… نور قوی ای همه زحمتمو به باد داد… باز سعی کردم… با شناخت فضای اتاق اورژانسی… سرمو به سختی کمی گردوندم… کسی نبود… نفس عمیقی کشیدم… به سمت شیشه سر چرخوندم… نیم رخ آشنایی در حال قدم زدن بود… شهاب… دوباره برگشت… انگار تو پارک قدم میزد… دوباره اومد بچرخه که ایستاد… به سمتم تمام رخ شدو چشماشوتنگ کرد… بی هوا سرشو جلو آورد که انگار دقت کنه ببینه درست دیده…
صدای گرومپی از برخورد محکم شیشه و سرش بلند شد… میخواستم بخندم ولی نتونستم… مشخص بود بدجوری سرش درد گرفته… کمی زیر لب غر زد اما یه دفعه انگار یادش اومد چی دیده داد زد: پرستار پرستار… اینقدر بلند بود که من از اینجا هم بشنوم… چند تا پرستار به اتاق اومدن و بعد هم دکتر… ولی من نگاهم هنوز به بهنام بود…بهنامی که با اون ریش واقعا متفاوت شده بود… بر اثر داروهای بی هوشی نفهمیدم چی به چی شد…
بعد از یه روز به بخش منتقل شدم… یه ساعتی بود به هوش بودم… اما بهنام پایین تخت خوابیده بود… دلم نمیومد بیدارش کنم… تقه ای به در خورد و متقاعبش کله ی شهاب اومد توو با صدای بلندی سلام داد… بهنام وحشت زده بلند شد… نگاهی به سمت در کردو گفت: بیشعور…چند بار بگم صدای نحصتو بیار پایین… شهاب با نیشی شل به سمت تخت اومدو گفت: زیاد گفتی… اما گفتی وقتی بهارخانوم خوابه بیارم پایین… اینم که بیداره…