دانلود رمان دلواپس توام pdf از vaniya_b برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان درباره ی دختریه که بعد از ازدواج خواهرش، یه مشکلاتی براش پیش میاد که مجبور میشه بره و تو خونه ی دامادشون برای مدتی زندگی کنه… تو اونجا اتفاقی براش پیش میوفته که اصلا فکرشم نمیتونسته بکنه… زندگی بیخیال و روحیه ی سرخوشش توی اون عمارت دچار تغییر میشه…
بعد اونهمه کلاس خسته کننده کلاس آخرو با محدثه پیچیدیم و به سمت خونه راه افتادیم. کل راه داشت غر میزد بعد از ظهر بریم خرید مانتوی خوب ندارم و مانتوهام همه رنگ و رو رفته اس و هزار تا چرت و پرت دیگه داشتم کلید مینداختم درو باز کنم و همونجور کله تکون می دادم برای تایید حرفای محدثه که در واحد روبه رویی امون باز شد. ای خدا !!!!! ملوک خانوم… الانه که شروع کنه به ساعت مخ خوردن… یه پیر پسر دکتر داره که
میخواد عالمو رو مخ الهه رفت الانم که الی نبود یه روز در میون پیچ من میشد… من شوهر دکتر نخوام باس به کی بگم دقیقا؟ ملوک: وای سلام طناز جون خوب شد دیدمت -سلام ملوک خانوم… چیزی شده مگه؟ احوال پرسی ای بامحدثه کردو رو به من گفت: نه عزیزم… راستش میدونی علی رضا ( پسرش ) امشب شیفت داره… منم خونه آبجیم دعوتم. خواستم زحمت بکشی ساعت ۹ که اومد بیای بهش بگی که منتظر من نمونه.
مگه تو عصر قلقلک میرزاییم؟ موبایل و تلفنو اختراع کردن واسه چی پس؟ لبخند زورکی ای زدمو گفتم: بله… حتما. گردنمو گرفت کشید و ماچ آبداری روپیشونی ام زد یعنی هر چیو میشد تحمل کرد این ماچ های چندششو نمیشد صورتم از تف رو پیشونی ام جمع شد خداحافظی ای کرد و با اون هیکل تپلش تند تند از پله ها رفت پایین. محدثه کلی جلو خودشو گرفته بود که نخنده… قرمز شده بود -بخندی میکوبم دهنت دستاشو به حالت تسلیم بالا آورد…