دانلود رمان رثا pdf از زهرا ارجمندنیا و دریا دلنواز برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
امیرعباس سلطانی، تولیدکننده ی جوانیست که کارگاه شمع سازی کوچکی را اداره می کند، پسری که از گذشته، نقطه های تاریک و دردناکی را با خود حمل می کند و قسمت هایی از وجودش، درگیر سیاهی غمی بزرگ است. در مقابل او، پروانه حقی، استاد دانشگاه، دختری محکم، جسور و معتقد وجود دارد که بین او و امیرعباس، رازی بزرگ پنهان است. رازی که به گذشته، به یک زخم… و در نهایت به یک دلدادگی منجر شده. رازی که حالا بعد از …
سجاد و مهدی هم برای پخش باقی مانده ی ظروف از خانه خارج شدند و عمو ابراهیم، با لبخندی رو به جمع که هرکدام کاری را به عهده گرفته بودند، تشکر کرد. ۔اجر تک تکتون با آقا قمر بنی هاشم! دستتون درد نکنه، حاج خانم بساط سفره ی شام و الم کن، شستن دیگ و ظروف باشه برای بعدش! آمنه جان چشمی گفت و ما هم برخاستیم. صفوراخانم، با وجود اضافه وزن بالایش، چنان فرز بلند شد که اگر جلوی محدثه را نمی گرفتم، بلند بلند به خاطرش
قهقهه می زد… آخه ببین زن عموم اسم غذا اومد با این سن چطور پا شد؟ نگاهم خودش گویای جوابم بود برای همین هم نفس محکمش را بیرون فرستاد… بله چشم. خنده ام گرفت اما بروزش ندادم. باقی دخترها هم برای کمک کردن پشت سرمان بلند شدند و آمنه جان به محض ورود به خانه، چادرش را روی شانه هایش انداخت و با خستگی لب زد. – برم یه سر به سروناز بزنم، ببینم چیزی لازم نداشته باشه بعد میام، مطهره جان ظرف و ظروف آمادست؟ عمه مطهره، از پشت اپن خودش را جلو کشید.
آمادست همه چیز نگران نباش. لحظه ای حواسم پرت دست عمه، روی پهلویش شدم. دستی که خیلی زود از پهلویش کنده شد اما، نگاه من را به سمت صورتش کشاند. پهلویش درد می کرد؟ برای کمک، آرام وارد آشپزخانه شدیم. عمه مطهره تمام کارها را انجام داده و تک تک ظروفش را از کابینت بیرون کشیده بود. هانیه، دختر آقا ولی و صفوراخانم، برای خودش لیوانی آب ریخت و طوری که صدایش بیرون نرود نجوا کرد… به خدا هلاکم !