دانلود رمان عشق در این شهر غیر قانونیست pdf از نازنین محمد حسینی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
زندگی دختری به نام گلاب که سال ها عاشق پسر خاله اش بوده و باهم بودند، اما یک روز گلاب را ترک می کند و گلاب هم که باردار بود چیزی نمی گوید و بچه اش را در خفا به دنیا می آورد، حالا با گذشت چندین سال، روز عروسی پسر خاله اش فرا رسیده و با فرزندش به آن مراسم می رود و …
صدای چرخیدن کلید درون قفل در همیشه فضای خانه را پر می کرد. خانه ی بزرگی نبود ولی همین که تعداد وسایل درونش خیلی مختصر بود باعث می شد صدا در آن بیشتر بپیچد و همه ی صدا ها به وضوح به گوش برسد. صدای پای او هم بعد از وارد شدنش به گوشش خورد. نگاهش را بالا کشید. لیوان بزرگی در دست داشت. بخارش بوی خوش قهوه ی درونش را به مشامش می رساند و و نگاه او پشت عینک نگاهی آشنا و منتظر بود.
-سلام. لبخند نزد. این بار دیگر لبخند نزد. فقط آرام جواب سلامش را داد. همان طور که همیشه جواب می داد. همان طور که همیشه انتظار می رفت. پر از غرور و خاص. صورتش بی احساس بود و نگاهش خمار. با وجود چشم های درشت و مشکی رنگ خماری اش کاملا واضح بود. -خسته نباشی. خسته نباشی گفتنش لبخند روی لبش آورد. نه از آن لبخند ها که هر روز روی لبش بود. این لبخند ها برایش فرق داشت. اگر به روی او لبخند می زد حتما
چیزی بود که حالش را کمی بهتر کرده بود. قطعا فقط او بود که می توانست از این لبخند ها روی لبش بیاورد. -مرسی.چشمانش خندید. از همان فاصله چین کنار چشمش را دید که خط جدیدی را که تا کنار شقیقه جوگندمی اش می رسید عمیق تر می کرد. -گفتم که لبخندت یکی از زیباترین منظره های دنیاس؟ کیفش را روی سرامیک ها همان جلوی در گذاشت و کفش هایش را با گذاشتن هر پا پشت دیگری بیرون کشید و همان طور نامرتب روی زمین رها کرد…