دانلود رمان بهار pdf از آسیه علی کرم برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
بهار، دختر تنهایی که بعد از مرگ عموش تو رأس یه مثلت عشقی بین دو برادر قرار میگیره و بعد از ازدواج اجباریش و عشقی که به دلش راه پیدا میکنه، متوجه زوایای تاریک زندگی همسرش میشه. مردی که یه مشکل روانی داره. مردی که بعد از ازدواجش، همسر جوون و عاشقش رو زندانی میکنه تا همیشه مال خودش باشه و اجازه نمیده هیچ مردی به عشقش نزدیک بشه، حتی برادر خودش!!
با حرکت ماشین حس تکون خوردن تو گهواره رو داشتم. افتادنش تو دست انداز باعث درد تو کمرم شد. ناله پشت ناله سر دادم. -ببخشید بهار جان، ببخشید! چند ثانیه، اختیار پلک چشمهام دستم اومد. بازشون کردم. چشمم به روسریه آبیه زنی افتاد و دستی که روی صفحه موبایل در حال حرکت بود. -الو ، سلام بابا. دست زن بالا رفت و موبایل رو کنار گوشش گذاشت. -نه، باید ببینی. -اگه آب دستته، بزار زمین سریع بیا خونه. -بیا بهت می گم، پشت
فرمونم، افسر ببینه جریمه میکنه. -فقط سریع بیا. موبایل رو پایین آورد. چشمم دوباره بسته شد. چند لحظه بعد صدای مهگل دوباره توی گوشم پیچید. -الو، سلام، کجایی؟ -خونه بمون، جایی نرو. -آره کار واجب دارم باهات. -زنگ بزن پروانه هم بیاد. بگو وسایل پزشکیش رو هم بیاره. به بابا هم گفتم بیاد. -حال بهار خوب نیست، دارم میارمش اونجا. -بیمارستان نه. -خداحافظ. حالا دیگه سکوت بود و لالایی گهواره وار ماشین، و خدا رو شکر دیگه
دست اندازی هم نبود. نور خورشید، که گهگاهی روی چشم هام میتابید و حس ناامیدی من. ماشین ایستاد. تکون تکون های ننوی آرومی که توش خوابیده بودم، تموم شد. مهگل پیاده شد و چند لحظه بعد در عقب باز شد. می تونستم چشمم رو باز کنم ولی ترجیحم بسته بودنشون بود. شاید خجالت می کشیدم از نگاه آدم هایی که همشون می دونستند من از شوهرم کتک خوردم و به این روز افتادم. شاید هم دلم میخواست همه فکر کنند حالم خیلی بده نمی دونم!