دانلود رمان مرز پنهان pdf از روح خبیث برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
این داستان در مورد دختر ساده ای به اسم رها است که رابطه عاشقانه ایی با دوست پسرش پارسا داره اما با پیدا شدن مردی به اسم سیاوش شمس زندگی رها دستخوش تغییراتی میشه….
صدای گریه ام بلند می شود. ظرف از دستم سر می خورد و با صدای بدی داخل سینک می افتد. اشک هایم از یکدیگر سبقت می گیرند. زار میزنم به خاطر از دست دادن داشته هایی که الان ارزویم شده اند. گریه می کنم به خاطر افکار ناقص دوران جوانیم. مگر چند سال از آن روزگاران می گذرد؟ 50 سال؟ 20 سال؟ نه فقط 5 سال گذشته است. مگر من چند ساله شده ام که آن زمان ها را اینقدر دور می بینم؟ مگر 25 سال هم از ایام پیری
محسوب می شود؟ پس چرا من اینقدر پیر و فرتوت شده ام؟چشمانم که خشک می شوند، گریه ام که تمام می شود، از روی زمین برمی خیزم. از گوشه ی چشمم به مانی نگاه می کنم. طفلک بدون خوردن شام خوابش برده. بی توجه به ظرف نیمه شسته ی داخل سینک، دستان کفیم را می شویم. خم می شوم و از شیر آب جرعه ای نوشم. صورتم را می شویم و اب را می بندم. تشک های جمع شده گوشه ی اتاق را پهن می کنم. مانی را میان بازوانم
می گیرم و روی تشک قرار می دهم. کنارش دراز می کشم. چشمم روی صورت معصوم و بی گناهش می تابد. کاملا شبیه پدرش است، شبیه همان نامرد اهی می کشم. پسر ناخواسته ام اگر نبود، مجبور به تحمل این زندگی نبودم. از فکرم شرمنده می شوم. لب می گزم، می دانم با وجود تحمیلی بودنش، دوستش دارم. دست میان موهای تیره اش فرو می برم، بوسه ای به روی صورتش می زنم و چشم می بندم. چهره ی پدرش در ذهنم مجسم می شود…