دانلود رمان ازدواج اجباری من pdf از فریناز بانو برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
آخیش بلاخره تموم شد… با ریحانه از سر جلسه امتحان با خوشحالی بلند شدیم… خداروشکر… داشتیم میرفتیم سمت خونه و درباره کامران با ریحان میحرفیدیم…. -گیتی جدی زشته که دوسش نداری؟؟؟ -من کی همچین حرفی زدم؟؟ اتفاقا خیلی هم خوشکل و جذاب و دختر کشه لامصب معلومه که اندازه موهای سرشم خاطرخواه داره….
با کمک مامان و عمه و زنمو سفره ناهارو کشیدیم هر وقت به وسیله میاوردم که بزارم رو سفره عمو سعید و عمو محمد هردفه ازم تعریف میکردن که به به چه دختر زرنگی… دیگه نمیدونن من تو خونه دست به سیاه و سفید نمیزنم… کامرانم داشت با پوزخند نگاه می کرد… بچه پرووووو… بعد از ناهار سفره جمع کردم…. رفتم پیش بقیه تو پذیرایی… مامانی چایی آورد… طبق معمول باید من میرفتم چایی هارو از دست مامی میگرفتم و ….
حالا چایی هارو بردم بعد کلی تعریف دیگ و نشستم به عمه نگاه کردیم… عمه که نگاه منتظرمون رو دید شروع کرد به حرف زدن.. -قبول دارید که آقا جون ( بابابزرگ خدا بیامرزم ) تقریبا بیشتر وقتا پیش ما زندگی میدکرد و اون موقع که فوت شد پیش من بود؟؟ همه با سر تاکید کردن عمه ادامه داد: -چند روز پیش که با محمد رفتم توی انباری که اونجا رو تمیز کنیم نگاهم افتاد به صندوقچه اقاجون… رفتم که صندوقچه آقا جونو تمیز کنم توی
جیب آهنی صندوقچه یه نامه پیدا کردم…. نامه که نه یه جور وصیت بود… دادم محمد بخونه برام… توی وصیت اقاجون یه درخواست از منو مسعود داشت از اونجایی که آقا جون هر چیزی که میخواست باید صورت میگرفتو برای انجامش مصمم بود باید به وصیت آقا جون عمل کنیم… عمه دیگه چیزی نگفت… بابا گفت: -ابجی آقا جون چه وصیتی کرده بود؟؟ عمه ادامه داد: -گفته… گفته باید گیتی و کامران باید باهم ازدواج کنن…