دانلود رمان با عشق برخیز pdf از مهفام حصاری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
نورا دختریه که توی خانواده مرفه و در آسایش کامل با عشق از زندگی بدون چالش و شادش لذت میبره.. تا اینکه دست سرنوشت اونو میبره به جایی که حتی تو کابوساشم نمی دید.. بزرگترین باند قاچاق مواد مخدر و… شب و روزش میشه درد و رنج… منتظره یه فرصته تا بتونه خودشو نجات بده و ازونجا فرار کنه… اما همیشه اونی نمیشه که ما میخوایم، شاید خوشبختی تو اوج سختیا پیداش میشه…
مامان تا لحظه آخری که می رفت فقط سفارش می کرد که برای این چن روز برام غذا پخته گذاشته تو یخچال، همش می گفت “غذای بیرونو نخوری ها، نورا جان شب تنها نمونی ها، بگو شیوا بیاد پیشت یا تو برو پیش خالت اینا، نورا فکرم پیشت نمونه ها” منو بابا هم می خندیدیم و بابا می گفت “خانوم بچه که نیست، دختره منه، از پس خودش بر میاد نگران نباش” مامان در حالی که کم کم داشت گریش می گرفت اومد سمتم و بغلم کرد و به بابا
گفت: “پیروز تو مادر نیستی درکم کنی، تابحال از بچم دور نموندم این همه” بیشتر خودمو تو بغل مامان جا دادم از الان دلم براش تنگ شده بود، بابا هم در حالی که دوتامون بغل می کرد با عشق در جواب مامان گفت” الهی من دور سرتون بگردم”جدایی از مامان و بابا سخت تر از اونی بود که فکرشو می کردم، تو این 3 روز بیشتر خونه خاله بودم، تقریبا روزی 10 بار یا من زنگ میزدم به مامان و بابا یا اونا انگار اونا از من بی طاقت تر بودن… این 3 روز کوفتی
هم نمیگذشت اه. بالاخره روز برگشت مامان و بابا رسید. اون روز با شوق از خواب بیدار شدم قرار بود ساعت 2 ظهر برسن. از اتاق بیرون اومدم، شیوا و امیر هنوز خواب بودن اما خاله داشت تو اشپزخونه چای می خورد و کتاب می خوند. با لبخند وارد اشپز خونه شدم. پر انرژی گفتم: (سلام به خاله سحر خیزم صبحت بخیر) خاله با لبخند نگام کرد و عینکشو برداشت (سلام عزیزم، خوب خوابیدی خاله؟)برای خودم چای ریختم نشستم پشت میز…