دانلود رمان مه زده pdf از معصومه آبی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
گاهی باید از همه چیز ترسید… حتی اون کسی که تو وجودمون نفس میکشه و زندگی مون بهش وابسته هست… باطنی که شاید با ظاهر فرق کنه… و جنسی که جور نباشه. همه چیز از یک روزِ عادیِ کاری شروع شد. روزی که سرنوشت قلم برداشت و برگه ای سفید جلویِ خودش گذاشت و شروع به نوشتن کرد؛ اما اون حافظه ی خوبی داره… و میدونه چطور از این حافظه استفاده کنه تا گره به گره بزنه و راهِ نجاتی نذاره…
پا روی پا انداخته و خیره به بارانی که به پنجره می زد، آرام چای اش را می نوشید. تلخی اش روی زبانش می رقصید و پیچ و تاب خوران از گلویش پائین می رفت. سرش را عقب برد و لبه ی مبل گذاشت و چشم هایش را بست. -نوای آرام موسیقی از گوشه ی سالن می آمد و به گوشش می نشست. سکوت خانه، گرمی لیوان چای و صدای مردی که با ریتم آرام آهنگ، ترانه ای را زمزمه می کرد به او نوید یک عصر آرام را می داد. پاهایش را روی میز چوبی
کوچک دراز کرد و خودش را درون مبل نرم و گرم پائین کشید. سر کج کرد و از جایی میان گلویش به آهستگی با موزیک متن ترانه، همنوایی نمود چشم هایش کم کم گرم می شدند که حس کرد چیز نرمی روی ساق پایش نشست. پلک گشود وخمیازه ای کشید و لبخندی زد: -پدرسوخته چطوری میای و میری که من نمیفهمم؟! دست روی دسته ی مبل گذاشت و کمر راست کرد و دست دراز؛ پنجه زیر شکمش لغزاند و او را به آغوش کشید: – از کجا اومدی؟!
هوم؟! انگشت میان گوش هایش کشید گربه ی سفید و سیاه دوست داشتنی اش، میان دستان او خودش را گلوله کرد ایستاد و کف پاهایش را روی سطح سرد سرامیک گذاشت. سرکی کشید و در خانه را، نیمه باز دید: -هوم… باز یه سوراخی پیدا کردی اومدی تو… میدونی که ممنوعه. نه؟! خرخر آرام اش تنها جواب به او بود هیچ وقت برای او اسم انتخاب نکرد. هر وقت که می رفت، می دانست ممکن است بازگشتی نداشته باشد و اگر اسم انتخاب می کرد…