دانلود رمان کلاف pdf از کلثوم حسینی (گلی) برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ماهور نیکو دختر حاج مرتضی نیکو حجره دار با آبرو تهران در خانواده سنتی خود دچار مشکل می شود و ناخواسته با پندار صادقی پسری مرموز در جلد یک پسر متین ظاهر می شود، در این بین عکس های به دست پدر ماهور یعنی حاج مرتضی نیکو می رسد و…
لبخند از روی لبانم پاک نمی شد و چقد آرزو داشتم تا به دانشگاه بروم و پدرم مخالف بود، منتهی با اصرار زیاد مامان زهرا و علاقه فراوان من به طراحی ودوخت بلاخره قبول کرد ولی، با کلی شرط و شروط. یکی از همین شروط ها: حجاب کامل و سربه زیری بود، با کسی دمخور و رفیق نشوم، باید تا درسم تمام شد درخانه کار کنم نه بیرون دگو در جامعه! همه را پذیرفتم تا بتوانم به آرزویم برسم همین کفایت می کرد; باید تعصب و فرق بین بین جنسیت را
قبول می کردم. تا ایستگاه بی آر تی قدم زنان به درخت های سر به فلک کشیده بزرگ و آگهی هایی که روی بعضی هایشان چسبیده بود، را می خواندم و اکثرشان آگهی استخدام و تایپست و کار پاره وقت می بود. آهی کشیدم و زیرلب زمزمه کردم: من بتونم کلاس هام رو پاس کنم واسم کافیه دیگه نیاز به کار کردن نیست. همین که به ایستگاه رسیدم کارت اتوبوس رانی ها را در آوردم و روی اسکن نگه داشتم و ازشان عبور کردم و با دیدن بی آر تی قسمت
بانوان سوار شدم و روی صندلی اول پشت به قسمت مردانه نشستم و با لبخند جزوه های در آوردم و با حس خوبی نکته هایش را مرور می کردم تا هم اتلاف وقت نشود و هم حوصله ام سرنرود و دوره ای هم کرده باشم. تا به کوچه آرام، و بی حاشیه مان رسیدم، کلید را با لب های جمع شده در دست فشرودم و زنگ درب را فشار دادم و با خیرگی منتظر شدم تا مادرم جواب دهد. _ بـله؟ باصدای گرم هنگامه لبخند کوچکی زدم: سلام هنگامه جان…