دانلود رمان ازدواج توتیا pdf از نیلوفر قائمی فر برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من توتیا دختر کوچیک جعفر آقا درست عین عقل کل خونواده همیشه حرفام و تصمیماتم درست بود اما یه امتحان کوچیک یه تصمیم بزرگ یه غرور کاذب…. زندگی منو زیر و رو کرد اونقدر که یه توتیا شد و یه آینه عبرت…
از فک و فامیل و در و هم سایه و دو ست و خانواده همه توی اتاق ریخته بودن. خوبه اتاق خصوصی بود. وگرنه هم اتاقیم حتما یوونه می شد. گردنم درد می کرد و همین باعث شده بود که کلافه باشم. هر کی یه چیزی می گفت. رو برگردوندم دیدم امیرمسعود بالا سرمه. طوری به من نگاه می کرد که انگار حرفی داره که بزنه. حتما باز دعواش شده بود. بدتر از من اون بود. -می خوای چیزی بگی؟
امیرمسعود- حرفا دارن خفه می کنند. توی گلوم گیرکردن. -بگو. امیر مسعود با بغض به جماعت دورمون نگاه کرد و گفت: -اینجا نمی تونم. –کسی حواسش نیست. امیرمسعود- می ترسم منفجر شم از این همه حرفی که تو گلوم گیرکرده. – دعوا کردی؟ امیر مسعود سری تکون داد، گفتم: -امیرمسعود ”بغض گلومو گرفت و با شرمندگی گفتم“ ببخشید، ای کاش هرگز خان عموی بابام این دو
خانواده رو با هم آشنا نمی کرد. امیرمسعود: تو چرا شرمنده ای مگه داداش تو داره مادرمو… امیرمسعود با حرص و عصبی رو برگردوند که اشک غیرتشو خواهر زنش نبینه، تارا اومد طرفمون. دست تکون دادم که تارا نره طرف مسعود. تارا دستمو گرفت و گفت: -چی شد؟ -هیچی؟! خب غیرتش داره می خوردش. نمی تونه تحمل کنه که داداشش عاشق مادر زنش شده، اگه مامان پول دار بود…