دانلود رمان مدار بیقراری pdf از مریم سلطانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
باران هزار بار زد، سد بغض من شکست نبودنت پدیدار شد پلک میبندم و بی خیال تا یادت برود، ولی پنجره باز شد و طوفان تو به قلب من نشست باران زد و دلتنگیت بیشتر مرا شکست…
درب اتاق باز و پریسا داخل شد و با نگاهی به من که روی تخت زانو به بغل نشسته بودم جلو آمد و کنارم نشست: آجی… نگاهش کردم که دستش با بغض بالا آمد بزار اینو بزارم رو صورتت تا بیش از این کبود نشده… با نگاهی به مشمبایی که تکه یخی داخلش بود پوزخندی روی لیم نشست. دستش جلوتر آمد وروی گونه ی ملتهبم نشست. نگاهم از روی دستش گذشت و روی چشمان لبریزش نشست: گریه کردی نکردیا… با حرف من لبانش روی هم محکم شد
و چانه اش لرزیدن گرفت. دستم که برایش باز شد بغضش شکست و بی توجه به حرف من با صدای بلندی روی شانه ام گریه سر داد. دستم روی کمرش به آرامی حرکت کرد دلم به حال پریسای کوچکم می سوخت آروم باش دیدی که همه چی به خیر گذشت… حال مامانم خوبه… سرش را بالا آورد و با چشمان خیس وزیبایش خیره به صورتم گفت: دوسش ندارم… لبخندی زدم و موهای سیاهش را پشت گوشش زدم. دستش دور گردنم حلقه شد:
وقتی تو رو میزنه میخوام بزنمش… بی توجه به درد صورتم خندیدم دست راستش از دور گردنم آزاد شد و روی گونه ی دردناکم نشست: درد میکنه… سرم را تکان دادم: نه… دروغ که مانعی نداشت وقتی با اون دل خـواهری خوش میشد و لبخند هر چند کمرنگی روی لبش نقش می گرفت. دستانش را در دست گرفتم و خیره به صورت زیبایش گفتم: من خوبم خواهری پاشو برو به مامان برس. بغض کرد: تو نمیای…؟ لب زدم: نه… بزار آتیشش بخوابه… پاشو برو تا نیومده… سری تکان داد و…