دانلود رمان چتر خیس pdf از مریم سلطانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
تاثیر بعضیا تو زندگی ادم، بیشتر از یه اسمه، بیشتر از مدت حضورشونه انقدر زیاد که یه روز به خودت میای و میبینی، همه فکر و ذکرت شده یه نفر! شاید اون یه نفر هیچوقت نفهمه که باعث چی شده تو زندگیت، اما تو که میدونی اون یه نفر، تنها دلیل تنهایی هات بوده وتو، خیلی وقت ها توی همه تنهایی هات به اون پناه بردی؛ ارزو دادی، خاطره گرفتی!
پشت پنجره ایستاده بودم و به باران ریز وتندی که باریدن گرفته بود نگاه می کردم… بدنم خسته و کوفته بود… تمام دیشب را تا به صبح یک لحظه هم چشم روی هم نگذاشته بودم… حرف های مامان بدجور محرک اعصابم شده بود… پرده را انداختم… فضای اتاق تاریک تر شد. لبه ی تخت نشستم و به فضای اطرافم نگاهی انداختم… صدای نامفهوم مامان و پدر از بیرون می آمد. با حرف های که دیشب زده وشنیده شده بود حدس اینکه حرف هایشان
بی ارتباط به من و رفتنشان بود زیاد سخت نبود… بی حواس شانه ای بالا انداختم و از ذهنم گذشت: من که خیال رفتن ندارم پس بزار واسه خودشون تا میتونن ببرن وبدوزند… با این فکر خم شدم و گوشی تلفنم رااز روی میز برداشتم و شماره شیما را گرفتم. میدونستم با کمی حرف با او به کلی از این حال و هوا بیرون می آیم… با سومین بوق گوشی را برداشت: سلام پیشی عزیزم… این طرفا… !! اول صبحی.. !! مطمئن خودتی..؟ چقد صداش بهم آرامش می داد…
لبخندی روی لبم نشست: سلام. چطوری..؟؟ جواب داد: خوب… تو چطوری…؟؟ چه عجب تو رخت خوابت نیستی !!!… گفتم: فکر کنم نفرین دیروزت منو گرفت… دچار بی خوابی شدم… تا خود صبح پلک هام بهم نرسید.. خندید: آخ بسوزه پدر عاشقی.. باخنده ادامه داد: حیا کن بچه آدم که عاشق برادر خودش نمیشه…. اخم کردم: آدم قحط بود…؟ گفت: والا چی بگم… اگه به ی شبه عاشق شدنه که کسی به جز خان داداش شما به ذهنم نمی رسه…