دانلود رمان چشم های تو pdf از صدای بی صدا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
زلال دختری که به خاطر عروسی و بی وفایی کسی که دوستش داره مجبور به ترک دیار میشه و ناچار به خونه دوستش میره در اونجا برای استخدام یه شرکت مراجعه میکنه که با کاوه پسر غد و مغروری همکار میشه که بدجوری با هم سرلج و دشمنی دارن اما یه اتفاقی این دو نفرو مجبور میکنه برای مدتی…
تا جمعه عصر پیش لیلی موندم. با اصرار من با باباش من رو تا خوابگاه رسوندن. من هیچ وقت خوابگاه نمونده بودم اما لیلی دوره ی کارشناسیش رو خوابگاه بود زیاد پیشش میرفتم اما اینکه چقدر طول بکشه عادت کنم هیچ فکری نداشتم. لیلی سعی کرده بود یه جا نزدیک محل کاری که برام جور کرده بود بگیره، یه جای تر و تمیز و خوب بود. فعلا تو یه اتاق چهار نفره بودم. پولی برام نمونده بود که اتاق دو نفره یا تک نفره بگیرم. باید کار می کردم تا
هم خیلی چیزها رو فراموش کنم و هم پولی که میخوام رو جمع کنم. همینکه امروز تا محل کارم پیاده اومدم یعنی واقعا جای خوبی رو پیدا کرده. کار کرده بودم… اما تو یه شرکت نه هیچ وقت! بار اولم بود، و بار اول های من همیشه… خب شما دو نفر. به خانم جوانی که عینک طبی گربه ای شکل به چشم داشت نگاه کردم. منظورش به من و پسری بود که کنار دستم وایستاده بود. هردو همزمان گفتیم “بله”. _اونجا میشینین، اسم هاتون نوشته
شده سر میز هردو. تنهامون گذاشت، پسره چرخید سمتم. _شما هم تازه استخدام شدین؟ نگاهش کردم. ازم بلندتر بود، باید یکم سرم رو بالا میبردم تا چشم هاش رو ببینم. کچل بود! نه انگار موهاش رو از ته نگار موهاش رو زده بود! صورتش سوخته بود انگار! _بله.میخواست خودش رو معرفی کنه اما من رد شدم… نمیخواستم با آدم های جدید آشنا بشم. دلم هیچ کس رو نمی خواست. برای همین اومده بودم تا کسی رو اینجا نشناسم و کسی هم من رو نشناسه…