دانلود رمان مهجور عشق pdf از صدیقه سادات محمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
درد عشقی کشیدهام که مپرس، زهر هجری چشیدهام که مپرس، گشتهام در جهان و آخر کار، دلبری برگزیدهام که مپرس، آنچنان در هوای خاک درش، میرود آب دیدهام که مپرس…
سالن محضر پر بود از جمعیت خانواده ی عروس و داماد. الهه روی صندلی کنار حامد نشسته بود و سر به زیر با پر چادر سفیدش ور می رفت و مثل هر عروس دیگری برای لحظه ی عقد استرس داشت و در دل برای خوشبختی اش دعا می کرد. حامد نگاهی به ساعت انداخت و گفت: -همه اومدن به جز حسام و نیهان! الهه با صدای شرمگین و آهسته جواب داد: هرجا باشن دیگه باید برسن! بیرون هم بارون میباره شاید ترافیک شده.
حرف الهه تمام نشده بود که صدای شاد و بلند نیهان به گوش رسید. بی وقفه و پرشور با حضار احوالپرسی می کرد که حامد با لبخند کجی -بلاخره اومدن، نرسیده محضر رو سرش! الهه ریز خندید که نیهان نزدیکشان شد و دستش را پیش آورد. -به سلام علیکم عروس دوماد خوشگل و خوشتیپ خودمون! عقد که نکردین هنوز؟! الهه با تک خنده ای، دستش را صمیمانه فشرد و – سلام عزیزم، نه منتظر بودیم شما هم برسید. – عا باریکلا…
اصلا بدون حضور من عقدتون باطل بود! حسام با خندهای آمیخته به حرص و ملامت لب باز کرد: -نیها… ن! بسه، بهتره بریم بشینیم و بیشتر از این جمع رو منتظر نذاریم. تای ابرویش را بالا انداخت و گفت: -تو برو بشین، من کجا بیام؟ میخوام قند بسابم رو سر عروس خانوم! حسام ناچار سمت یکی از صندلی ها رفت و کنار سیاوش و سهراب نشست. لحظاتی بعد، عاقد شروع به خواندن خطبه ی عقد کرد. نیهان قند میسابید و ستاره که دختری به سن و سال نیهان بود…