دانلود رمان حصار تنهایی قلبم pdf از A_sahar برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
مرسانا برای پیدا کردن سگ دختر خالش مجبور می شه بره تو جنگل.. جای پیدا کردن سگ خودش گم می شه. به گروهی بر می خوره که می بینه داره یه دختر رو اذیت می کنن. می خواد به پلیس خبر بده که یکی مانعش می شه. رامتین کسی بود که نمی خواد اون به پلیس زنگ بزنه… اما چرا؟؟ چی می شه که مرسانا وارد یه جریان دور از تصورش می شه…
” مرسانا ” به دختری که بالای سرم نشسته بود و لبخند مهربونی به لب داشت نگاه کردم. سری تو فضای اتاق چرخوندم. فضای اتاق کاملا نا آشنا بود! به بیمارستانم نمی خورد. نگاهم رو ساعت دیواری چرخید. ساعت یک ربع به نه رو نشون می داد. با صدایی گرفته گفتم: من کجام؟؟ لبخند دختر مهربون تر شد و گفت: نگران نباش… پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن الان می فهمی! باز به صورت دختر خیره شدم. چهرش خیلی برام آشنا بود .
تو یه چشم به هم زدن کل اتفاقات دیشب برام زنده شد. همین باعث شد چشمام گرد بشه. دیشب به هیچی دقت نکردم ولی چهره این دختر خوب تو ذهنم مونده بود. از بس به چشمای بسته و صورت رنگ پریدش خیره شدم. گلوم که خشک بود… خشک تر شدا با لکنت گفتم:ت..ت..تو همونی نیستی که… پرید وسط حرفم و دستمو گرفت تو دستش و گفت: اره.. من همون دختر تو جنگل.. من تبسمم.. ببین خانمی من زنده ام… سالم و سر حال…
بی خود دیشب ترسیده بودی، رامتین آدم بدی نیست! دستمو از تو دستاش کشیدم بیرون و گفتم: حالا برای چی منو آورده اینجا؟! اصلا اینجا کجاست؟! اینجا خونه ی راستین و رامتینه، دیشب تو ماشین به گلوله از اون کپسول های بی هوشی به تو خورد… البته خیلی اتفاقی بود.بچه ها هم که هیچ آدرس و نشونی ازت نداشتن آوردنت اینجا! سریع تو جام نشستم و گفتم: می خوام برگردم خونه خودم و -عجله نکن میری… یه آبی به دست و صورتت بزن…