دانلود رمان آرژین pdf از shiva_501 و shadi_73 برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
صحرا دختری شاد و شیطون و مغرور… که پسر ها رو جز ادم حساب نمیکنه اما دست تقدیر اونو با یک پسر روبرو میکنه که همیشه ارزوی دیدنش رو داشته…
نمی دونم چند ساعت خوابیده بودم که با صدای خنده از پایین بیدار شدم وای حتما مهمون ها اومدن خاک بر سر من که هنوز خوابیده ام بلند شدم با عصا که برم یک دفعه گوشیم زنگ زد نگاهی به گوشیم انداختم آیدیس بود. من- الو سلام. ایدیس- سلام صحرا جونی خوبی؟؟ من- مرسی عزیزم خوبی چه خبرا چرا نیومدی دوباره پیشم. ایدیس- ببخش عزیزم رفتم دانشگاه کار های مرخصیت رو درست کردم. من- اه جدی میگی قبول کردن.
ایدیس- پس چی فکر کردی کی جرئت می کنه رو حرف من حرف بزنه. من با خنده- دیوانه چی بهشون گفتی؟؟ ایدیس- هیچی گفتم حامله ای دو ماه مرخصی می خوای. من- تو چی گفتی ایدیس دروغ میگی! ایدیس- وا کی دیدی من دروغ بگم. من- لوس نشو آیدیس دارم عصبانی می شم ها. ایدیس- خوب بابا گفتم که تصادف کردی دست و پات تو گچه. من- خوب نمی تونستی این رو از اول بگی ایدیس- وای صحرا یه چیزی بگم بخندیم.
امروز مرادی اومده به من میگه چرا خانم مهرگان نمیان، منم گفتم مرخصی گرفته نمیتونه بیاد عین عجل معلق یک دفعه گفت: اتفاقی براشون افتاده منم گفتم اره یک خورده حالش خوب نیست نمیتونه بیاد. دوباره پرسید میشه بگید چرا حالش خوب نیست، منم گفتم خوب برای زن حامله رفت وامد سخته دیگه، وای صحرا نبودی قیافش رو ببینی بیچاره هنگ کرده بود چشم هاش عین وزغ شده. من با خنده- ای وای اما خوب حقشه…