دانلود رمان حاجی شیطون pdf از لیلا محمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
هیدارا حاجیِ جوون ۲۸ساله ای که شرط حج رفتنش ۱۰ سال تدریس علوم دینی تو دانشگاهه. یه حاجی که با شیطنت و جذابیتش، خط بطلانی رو باور منفیِ جوونای امروزی راجبه مذهبی جماعت میزنه و دست بر قضا شوکا دختر قرتی و بیبند و بار سر راهش قرار میگیره….
سپیده شربتی آورد و کنارم نشست. -چخبر؟ کجا بودی؟ صبح چت بود؟ دستم رو به مبل تکیه دادم و بیحوصله جوابش رو دادم. -پیش امیر بودم مرتیکه یالغوز واسه من ننه من غریبم بازی در میاره. همین کافی بود تا سوالات سپیده سرم خراب بشه شبیه کسایی که به قسمت هیجانی فیلمی رسیده باشن خودش رو جلو کشید و بی وقفه پرسید: – امیر؟ چیکار کرده؟ تو چه کردی؟ ریدی بهش؟ به حالت قبل چونه م رو به دستم تکیه دادم.
– باهاش قرارداشتم سرش تو گوشیش بود دیدم یه عنتر خانومی بهش اس داد که امشبم بره پیشش، سپیده مشتاق تر پرسید: -خب بعدش؟ شوکا کامل تعریف کن دیگه خودت اخلاقمو میدونی از نسیه بندی بدم میاد. از لحن شاکی و کنجکاوش خنده م گرفت. اخلاقش رو میدونستم فضول بود و شش ماهه زاده شده، اصلا تحمل تو خماری موندن رو نداره. -امیرم ذوق مرگ شد گفت لباس خواب قرمزشو بپوشه منم فقط بهش گفتم قرمز خز شده که به
تته پته افتاد، موند چجوری گند کاریشو جمع کنه آخرشم یه هات چاکلت نصفه نیمه خوردم زدم بیرون. متحیر از اتمام داستانم لباش رو جمع و جور کرد و پقی زیر خنده زد، بین خنده هاش فقط می گفت: ” اینم تر زد خاک بر سرش” راست می گفت… بقیه دوست پسرهام به نحوی سوتی دادن و فقط امیر قسر در رفته بود که اون هم امروز تکمیل شد. بین این همه پسر محض رضای خدا هم که شده یکیشون نبود زبر و زرنگ باشه و آتو دستم نده…