دانلود رمان غریبه مانوس pdf از رویا احمدیان برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
غریبه آشنا، امروز دیدمت… باورت می شود بعد از ماه ها چشم انتظاری و دلتنگی در میان ازدحام مردم و در شلوغ ترین نقطه شهر دیدمت؟ راستی، تو مرا ندیدی؟! مگر می شود آخر؟ آن تنه محکمی که تو به من زدی و رفتی… یعنی واقعا متوجه نشدی چگونه تن و دل کسی را به رعشه انداختی؟ اصلا اینها به کنار، منکه تا چند دقیقه نگاه دلتنگم مات قیافه ات بود، سنگینی اش را حس نکردی؟!
شب وقتی به خانه برگشتیم، فورا به اتاق خواب کوچکمان رفتم و جلوی آ یینه می ایستم. با لبخند دستمال بنفشی که هدیه مادر بزرگم بود و دور سرم پیچیده بودم را نگاه می کنم. دستی به سکه هایی که از ان اویزان شده بودند کشیدم و لب زیرینم را به دندان گرفتم. واقعا زیبایم کرده بود؟ شانه ای بالا انداختم که صدای خنده مستانه دانا را می شنوم و بعد شاد و شنگول در حالی که زیر لب اهنگ می خواند وارد اتاق شد. _چته کبکت خروس
میخونه؟! قری به گردنش داد. _فردا قراره بریم سفر ابجی جان… _با کی؟ کجا؟ _دلت و صابون نزن شما نیستید! من می رم فقط، بعد از جایش بلند شد و در حالی که دستانش را از هم باز کرده بود و به حالت رقص ایستاده بود چند بار گردنش را قر داد و زبانی برایم در اورد. _مثل ادم بگو که ببینم چته و کجا میری! _با داداش آروین میرم شهر… ابروهایم با تعجب بالا رفت. _داداش آروین منظورت همین پسر بزرگه اقا محمده دیگه؟ _اره. بالاخره از رقص
مسخره و حرکاتش دست برداشت و سمت کمد لباس هایش رفت. با بی رغبتی همه را بالا و پایین کرد و با عصبانیت لب زد: _گندش بزنن زندگی مارو! یه لباس ندارم مثل آدمیزاد نشونم بده… از جایش بلند شد و با ناراحتی از اتاق بیرون رفت. آه کشیدم و در جایم دراز کشیدم. دانا حق داشت، حالا نه فقط سر لباس، هرچیزی که لازم داشتیم همیشه یا اصلا نبوده یا کم و کثر و ناچیز بوده. صبح با تکان های دست کوچیک ولی محکم دانا چشم باز کردم….