دانلود رمان پارازیت pdf از زینب عامل برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
بهزاد در بدترین روزهای زندگی اش امید را در میان دستان او به یادگار گذاشته بود . او در سخت ترین شرایط به دادش رسیده و پناهش شده بود . دستش را گرفته و از ورطه ی ناامیدی و فلاکت بیرون کشانده بود . محال بود مرد همسایه فراموشش شود .بهزاد جای پایش را نه در میان رویاهایی که در عقلش پرسه میزدند بلکه در میان تپش های نامنظم قلبش محکم کرده بود .جای خالی او نه از بین میرفت نه با حضور کس دیگری پر میشد…
نگاهی به ساعت دیواری اتاقش انداخت. ساعت دو نیمه شب را نشان می داد. چشمانش می سوختند، اما استرسی که این روز ها در جانش نشسته بود اجازه نمی داد که یک خواب راحت داشته باشد. بی هدف جزوه ی فیزیک زیر دستش را ورق زد. از دیدن آن اعداد و ارقام و فرمول ها حالت تهوع گرفت و با خشم و ناراحتی جزوه را بست. یاد تهدید های پدرش که می افتاد استرسش چند برابر می شد. اگر امسال هم نمی توانست در رشته ای که
میخواست قبول شود چه بلایی بر سرش می آمد؟ واقعا باید زن پسر عمه اش میشد؟ زن آرمینی که نمی دانست چرا برای ازدواجش او را در نظر گرفته است؟ سرش را محکم تکان داد تا افکار مزاحم رهایش کنند. وقتی این افکار در ذهنش رژه می رفتند کنترل اشک هایش را از دست می داد. شاید هوای سرد می توانست کمکش کند تا از دست افکارش خلاص شود. بلند شد و هودی نارنجی رنگش را از داخل کمدش بیرون کشید و به تن کرد.
هودی گشاد و بلندش تا بالای ران هایش می رسید. نگاهش به شلوار گل گلی پشمی اش افتاد. محلی نداد. می خواست طبق عادتش به پشت بام برود. ساعت دو نصفه شب کسی آنجا نبود که بخواهد شلوارش را عوض کند. کلاه هودی را روی سرش کشید و با برداشتن کلید های خانه آرام و بی سر و صدا از اتاقش بیرون آمد. اهالی خانه همگی در خواب بودند. خدا را شکر می کرد که خواب هیچ کدامشان به قدری سبک نبود که با صدای پای او بیدار شوند…