دانلود رمان در آغوش آتش pdf از هاله بخت یار برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
آتریسا، دختر بیگناهیه که همراه مادرش از دست پدر معتادی که قصد فروختنش رو داره فرار میکنه اما تصادفی برای مادرش رخ میده و به کما میره و دکتر امیرسام آریا، مردی سی ساله و فوقالعاده جدی پزشک مادرش میشه. اون رو جواب میکنه و به التماسهای آتریسا برای نجات مادرش بی توجهی میکنه اما اتفاقی میافته که برای امیرسام گرون تموم میشه و عذاب وجدانش باعث میشه که به اجبار…
با حس قرار گرفتن جسم خنکی رو پیشونیم، پلکای سنگینم رو از هم باز کردم و ناله ی آرومی از بین لبام خارج شد. آب دهنم رو با هر جون کندنی که بود قورت دادم. انگار یه غده تو گلوم بود. چهره ی فردی که بالای سرم نشسته بود رو تار می دیدم. با شنیدن صدای ناراحت شایان، با تعجب چند باری پلک زدم تا دیدم واضح تر بشه… – نزدیک سی سالته مرد گنده! دکترم هستی خیر سرت… ولی هنوز نمی فهمی وقتی موهات و تنت خیسه، اگه بخوابی سینه پهلو می کنی.
شانس آوردی پاشدم اومدم پیشت وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرت می اومد. تب داشتی در حد کوره! البته داری هنوزم… بخاطر من اومده بود؟ من بی ارزش؟ نگاهی به ساعت دیواری روبروم که عدد پنج رو نشون می داد کردم و نگاه دیگه ای از پنجره به هوای گرگ و میش بیرون انداختم. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با صدای دو رگه ای که حاصل گلو دردم بود صداش زدم: -شایان… حوله ی خیس و از رو پیشونیم برداشت و
توی ظرف آب کنارش فرو برد: -چیه؟ دستم و رو سینه م گذاشتم، می سوخت… – الان… پنج عصره… یا… پنج صبح؟ حوله رو چلوند و رو پیشونیم گذاشت: -مگه من مغز خر خوردم که نصف شب پاشم بیام خونه ت؟ پنج عصره داداش. وقتی اومدم داشتی تو تب جلز و ولز می کردی. پوفی کشیدم خواستم سر جام نیم خیز بشم که از درد کمر خشک شده م آخی گفتم و مجبور شدم دوباره بخوابم. لعنت به این ضعف… لعنت… چشم غره ای بهم رفت…