دانلود رمان حفاظت عاشقانه pdf از شهلا خودی زاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دنیز دختری زیبا و جسور و متولد شهر استانبول ترکیه است… و قراره با دنیز یه داستان پر ماجرا داشته باشیم… یه داستان متفاوت و شیرین… یه ماجرای عاشقانه… عشق کاوه و دنیز..!
ما در محله بشیکتاش (گهواره سنگی) که یکی از محله های قدیمی و شلوغ استانبول بود زندگی می کردیم. کافه رستوران بابا در بازار محلی و در بین تعداد زیادی رستوران کوچک و بزرگ قرار داشت، و بابا ندیم می گفت کیفیت خوب و قیمت مناسب دو اصل مشتری مداری ست که اگر حفظ کنیم بدون شک همیشه مشتری های ثابت خودمان را خواهیم داشت و همین طور هم بود. صبح زود از خواب بیدار می شدیم بابا به بازار می رفت تا سبزیجات
تازه و تخم مرغ روز تهیه کند و من هم به عادت همیشه برای دویدن به ساحل می آن روز به خاطر رویایی که دیده بودم زودتر از خواب برخاسته بودم و دلم می خواست زودتر خود را به ساحل برسانم . موهای بلندم را دم اسبی بستم و کلاه لبه دارم را روی سر گذاشتم . بابا زیر چشمی نگاهم کرد : یه کم زیادی زود نیست؟ همان طور که هندزفری ام را در گوش هایم می چپاندم جواب دادم: می خوام یه مقدار بیشتر کنار ساحل بمونم. ابرویی بالا
انداخت که افزودم: -سر ساعت کافه ام. سیمیت (نوعی نان شیرمال محلی ) هم می خرم. لبخندی زد: -دختر شکمو. چشمکی زدم و از خانه بیرون زدم. آن وقت روز کوچه خلوت بود و هنوز بچه های پرسروصدا از خانه هایشان بیرون نریخته بودند تا محله پر شود از صدای هیاهویشان. مسیر کوچه را گرفتم و تا لب ساحل رفتم. آن وقت صبح کنار ساحل خلوت بود. تنها صدای امواج و مرغان دریایی و کشتی های مسافربری بود که باعث میشد حس تنهایی نکنی…