دانلود رمان گیل ناز pdf از شمیم حیدری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
شیرین دختر ۱۹سالهی ساده و پاکی که گیلکی هست و بدجور به سید محمدرضا عارف دل بسته. سید، پسر شریک پدر شیرینه. پدراشون کارخونه دارن و سید برای سرکشی به کارخونه به گیلان رفت و آمد میکنه و متوجه علاقه شیرین به خودش شده ولی…
با صدای آقا جان از جا پریدم و فهمیدم که مدتی را در چرت سنگینی به سر میبرده ام. «شیرین جان؟ جان بابا؟ کجایی دخترم؟» بلند شدم و در را باز کردم و از نرده ها آویزان شدم. «جانم آقا جان؟» -دخترم آقا سید منتظره برید خرید. بیا این کارت من رو هم بگیر. پول کم آوردی، بهم بگو برات جابجا کنم. چشم. الان حاضر میشم. به اتاقم رفتم و به وسواسی ترین دختر دنیا تبدیل شدم. مانده بودم چه بپوشم… در نهایت آنقدر لباس
هایم را در عرض چند دقیقه بالا و پایین کردم که جین یخی رنگی برداشتم و همراه با مانتو سفیدی که رگه های فیروزهای داشت پوشیدم و موهای فرم را زیر روسری فیروزه ای رنگی پنهان کردم. به خودم توی آینه خیره شدم. چشم های قهوه ای ام میدرخشیدند از آن همه خوشحالی. از پله ها پایین رفتم و محمدرضا را از در نیمه باز دیدم که توی بالکن قدمرو می رفت. با دیدنم، برای لحظه ای ایستاد و گردن به سمتم چرخاند. برق نگاهش را دیدم که به
سرعت خاموش شد و جایش را به غم داد. چیزی توی دلم تکان خورد و تمام تنم را در حرار ت آن بارقه ی چشم هایش سوزاند. از آقا جان خداحافظی کردم و کارتش را گرفتم. کفش هایم را می پوشیدم که آقا جان باز هم از محمدرضا تشکر کرد. از در که بیرون رفتم، بدون آنکه نگاهی به من بیندازد، جلوتر رفت و من به دنبالش تقریبا دویدم. مانده بودم عقب بشینم یا جلو که شیشه را پایین کشید و با نگاه کوتاهی به سمتم گفت: «شیرین خانوم… چرا نمیشینی پس؟»