دانلود رمان نعش pdf از حدیث مقدم برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
آخر الزمان فرا میرسه و انسان ها و زامبی ها زندگی می کنند. پسری که اسم خود را فراموش کرده با همنوعانش برای غذا به بیرون شهر می روند در این بین پسر مغز دوست پسر دختری به نام سمر را می خورد و احساسات او را دریافت می کند. پسر که مجذوب سمر شده او را به محل زندگی خودشان میبرد و…
روی صندلی کافی شاپ فرودگاه میشینم… به پسر کنارم نگاه میکنم به رو به خیره شده، این بهترین دوست منه. با احساس اینکه کسی کنارش نشسته سرشو به سمتم برمیگردونه… از خودش صدایی در میاره منظورم از بهترین دوست اینه که گاهی برای هم ِخر ِخر میکنیم و بدجوری به هم نگاه می کنیم. بعضی وقتا هم تقریبا باهم حرف میزنیم، روزا همینطوری میگذرن ولی گاهی از کلمات واقعی استفاده می کنیم. رو به بهش میگم:
-گشتنه؟ آهسته سری تکون میده… نامفهوم لب میزنه: منظورشو میفهمم… لبامو به هم فشار میدم. از جام بلند میشم با تعدادی از امثالمون به بیرون فرودگاه میریم… به سمت شهر حرکت می کنیم با وجود اینکه نمیتونیم خوب ارتباط برقرار کنیم ولی سلیقمون در مورد غذا یکیه به طوری که گروهی راه رفتن یه جورایی منطقی به نظر میرسه به خصوص زمانی که تمام خانواده ی آدما جمع میشن تا مغزمون رو متلاشی کنن از کنار اتوبوس کج شده رد
میشیم خدایا چقدر یواش راه میریم اینجوری خیلی طول میکشه. *سمر* برگتو آوردی؟ الینا تو هوا برگه رو نشون میده. سپهر اولین نفر رد میشه و برگه رو نشون میده بعدش من میرم و پشت سرم الینا و بقیه. با چند نفر از بچه ها جلوی یه صفحه تلویزیون مانند به صف میشیم روشن میشه و پدرم شروع به صحبت میکنه: -سلام از خدمات منظمتون ممنونم… در طول هشت سالی که این بلا دنیای ما رو از بین برد… به سمت سپهر برمیگردم و میگم….