دانلود رمان اسارت بی پایان pdf از مریم پیروند برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
حلما سه روز قبل از عقدش به تولد صمیمی ترین دوستش میره و اونجا حسابی خوش میگذرونه، پلیس همه رو دستگیر میکنه و آبروی نامزدش و حاجی باباش میره… برخلاف تصورِ حلما، امیریل حاضر نمیشه عقد رو بهم بزنه و هردو با هم…
با دستای لرزون شماره مامان رو گرفتم… مامان بیاد بهتره تا حاجی بابا بیاد و جلوش شرمنده بشم. وقتی جواب داد خیلی خلاصه بهش گفتم منو توی مهمونی گرفتن، اگه میشه خودت تنها بیا تا سند بذاری آزادم کنی. مامان یهو پشت گوشی جیغ زد و بلند گفت: -حاجی، حاجی بیا ببین حلما چی میگه… دخترتو گرفتن… مامور ریخته سرشون تو مهمونی گرفتنشون. صداها و هم همه های زیادی از توی خونمون می اومد. صدای حسین و ماهک هم بود.
حسین داداشمه و ماهک زنش و در واقع خواهر امیریله.. صداشون که به گوشم رسید، یهو در هم فرو ریختم. دونستن ماهک یعنی فهمیدن امیریل و خانواده اش… ته دلم خالی شد. صدای حاجی بابام مثل سونامی بود که تنمو از هم پاشید. – حلما، چی شده دخترم؟ کجایی تو؟ مادرت چی میگه؟ صداش مثل همیشه جدی و دورگه بود، من در حالت عادی با زبون درازی هام جلوش کم میارم، حالا که گناهکارم و دروغگو… منو گرفتن بابا… تو مهمونی بودیم
که یهو ریختن سرمون گرفتنمون. گوشی از دستم قاپیده شد. جناب سروان بود که توی گوشی به حاجی بابام گفت: -آقا لطفا سند بیار بیا کلانتری… اینجا موضوع و براتون تعریف می کنیم… نمیدونم حاجی بابام چی گفت که سروان متعصب و خشم زده جواب داد: نه خیر آقا، این طور نیست، شما از چیزی خبر ندارید… دخترتونو توی پارتی دستگیر کردیم.. اگه میخواین نره بازداشتگاه لطفا سند بیارید. باز حاجی بابا زیر بار نرفت که سروان مکث کرد و دوباره گفت…