دانلود رمان یامور pdf از سهیلا محبوب برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
به پشت سرم نگاه نمیکنم و فقط میدوم از ته دل زار میزنم بخاطر بخت شومم… اشکم با بارونی که میبارید قاتی میشد انقدر گریه کرده بودم که حالت تهوع گرفتم سرعتمو بیشتر کردم… باید فرار کنم ولی جایی رو ندارم برم… حاضرم تو خیابون بخوابم ولی برنگردم به اون خونه. فرار می کردم از چنگ دو نفر آدم منفور با یاد بی کسی خودم بازم اشکام سرازیر شد…
“یامور” با کشیده شدن چیزی روی صورتم بیدار شدم چشمامو که باز کردم دیدم یه مردی بالا سرمه که به من زل زده، ترسیده جیغی کشیدیم و بلند شدم که همزمان آخم در اومد مرده گفت: نترس نترس جات امنه کاری باهات ندارم. دقت کردم دیدم رویه یه کاناپه خوابیده بودم. با صدای گرفته ناشی از جیغام گفتم، یامور: تو دیگه کی هستی؟اینجا کجاست؟؟ صدای داد آشنایی که انگار نزدیکتر میشد اومد که می گفت: بزمجه چیکارش کردی؟
بعد تصویر صدا تو درگاه آشپزخونه ظاهر شد. همون مرده بود که بخاطرش منو دزدیدن جهان. با دیدنش شروع کردم گریه کردن. اون مرده که صورتمو تمیز می کرد اومد کنارم و خواست دستشو
بزاره رو دستم که زود دستمو کشیدم با لحن آرومی گفت. پیمان: نترس دختر خوب ما آدم خوباییم کاری باهات نداریم من پیمانم ایشونم جهان که اومد نجاتت داد. می دونستم این سوالی که می خواستم بپرسم ربطی به روحیه و ترس الانم نداشت ولی دیگه
نمیتونستم تحمل کنم از خجالت مردم تا تونستم بگم. یامور: دستشویتون کجاست؟ همون مرده که کنارم نشسته بود با دهن باز بهم نگاه کرد و با دستش یه جهتی رو نشون داد. اون مرده جهان جلوی آشپزخونه ایستاده بود. دوباره برگشت آشپزخونه یکم به اینور اونور نگاه کردم یه خونه کوچک ولی شیک بود از دستشویی که بیرون اومدم هم خجالت می کشیدم هم میترسیدم من با دوتا مرد جوون تو یه خونه حتی فکر کردن به عواقبش هم وحشتناک بود…